شبها که پدر از کار سخت روزانهاش فارغ میشد، نوبت بردن ما به خیام و عطار بود. سوار بر ماشین، هر یک، گویی قهر با دیگران، پنجرهای رو میگرفتیم و به خیابونای تاریک آخر شب و مغازههای بسته زل میزدیم، اما گوشامون به طرف پدر، تیز بود که همچون لیدر تور جهانگردی، گزارشی دقیق از آخرین ساخت و سازها در سطح شهر رو به اطلاع مادرم میرسوند..