فسهها
زمین کهن، بس است دروغ، تو را دیدهام، من بودم، با چشمهای گرسنه دیگرم، خیلی دیر است. تو با من میشوی، این تو میشود، من میشود، ما میشود، هرگز ما نبود این.
فسهها از مهمترین آثار ساموئل بکت است که بازی استادانه او با نحو برجستهاش کرده است؛ اثری در ستایش زیبایی و سترونی زبان.
هذیانها
هر یک از هشت بخش کتاب شاید پارههایی باشند از یک کابوس بزرگ که مجموعه کلی را شکل میدهند. خوانندهای که با سایر آثار بکت آشنایی ولو سطحی داشته باشد، در درک این متنها با مشکل کمتری مواجه خواهد شد؛ چه در یکایک سطرهای کتاب، اشارتهایی به نوشتههای قبلی بکت پنهان است. در این اثر، نویسنده از روی عمد و ...
چی کجا
تجربههای کوتاه فرصتی کوتاهی است برای زمانه و جامعهای که در آن کوتاهترین فرصتها و حوصلهها از آن مطالعه است. هدف از انتشار تجربههای کوتاه آن است که نسل جوان ما، ضمن آشنایی با ادبیات نمایشی و داستانی جهان، انس بیشتری با کتاب و میل فزونتری به مطالعه پیدا کند...
مالون میمیرد
بله، روزگاری بود که بیدرنگ شب میشد و با جستجوی گرما و تکههای تقریباً خوردنی به خوبی میگذشت. و تصور میکنی که این وضع تا آخر همینطور باقی میماند. اما ناگهان همه چیز دوباره شروع به خشم و خروش میکند، در جنگلهایی از سرخسهای بزرگ گُم میشوی یا در زمینهای بایرِ در معرض بادهای شدید میچرخی، تا اینکه کنجکاو میشوی ...
دست آخر
یه دیوونه رو میشناختم که فکر میکرد دنیا به آخر رسیده. نقاش بود و حکاک. خیلی دوستش داشتم. میرفتم و میدیدمش، توی دیوونهخونه. با دستهام میگرفتمش و میکشوندمش کنار پنجره. ببین! اونجا! ذرتهای در حال قد کشیدن! حالا اونجا! ببین! بادبونهای قایقهای ماهیگیری! همه اون زیبایی! دستش رو پس میکشید و به کنج خودش برمیگشت. هراسون بود. هر چی دیده ...