شاید هزار و پانصد سال پیش، شاید دو هزار سال پیش، و شاید خیلی پیشتر، در نزدیکی شهر کاشان، در دهکدهیی به نام راوند، مرد نقاشی زندگی میکرد که نامش گرگین بود.
۵۷ رمان
نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران بهدنیا آمد. پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزندِ آجودان حضورقاجار و از نوادگانِ ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدارِ کرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمنِ خلعِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومهٔ مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز فامیل او (ابراهیمیهای کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادرِ نادر ابراهیمی هم از ...
افسانه باران
او نمیدانست.
هیچکس نمیدانست.
دیگر آسمان همان آسمان قدیم بود و در تمام شهر رد پای ستاره غمگینی هم نمانده بود.
و هیچکس نمیدانست که این گویهای رنگین چیست...
بر جادههای آبی سرخ (بر اساس زندگی میرمهنای دغابی)
سلیمه!
یادت هست که یک بار برایت شعری گفتم؟ و گفتم: «ما اینجا زاده شدیم و اینجا روییدیم، و اینجا با خاک و آب آشنا شدیم، و اینجا دل به عشق سپردیم.
پس، بر ماست که از این آب و این خاک، با تمامی توان خویش حفاظت کنیم.
و بر ماست که تن خاکیمان، همینجا، زیر و زبر همین خاکها، ...
داستانهای کوتاه 2
... امروز پا دردم شروع شد. این سوغات ولایت است، کاریش نمیشود کرد. تازه اگر یک روز خودم هم دکتر خوبی بشوم و بخواهم این درد را درمان کنم تا آن روز پایی باقی نمانده است. خدا لعنت کند آن رطوبت را . چند روزی بود که درد نمیکرد. چه قدر راحت بودم. فکر کردم هوای خشک این جا کار ...
عاشقانهها
من، شناگر از کودکی در آب غوطهخورده شمالی، اگر در دریا به آسانی غرق نمیشوم، در دامنه سبلان، چنان گلباران شدم که یکپارچه خیس از عطر زنده گلها، چتری از رویا رنگ بالای سرم گشوده شد، و زیر چتر، کولهام را زمین گذاشتم ـ روی سبز ـ سفرهام را باز کردم، و خسته خسته، پنیر تبریز را با خیاری که ...