مجموعه داستان ایرانی

جابر می‌گفت و چند داستان دیگر

کومال جلویمان ایستاده بود. قلاده پاره کرده بود. به جایی آمده بود که هیچ‌گاه حق نداشت وارد شود. سگ بیچاره سر می‌چرخاند و با آن چشمان مرگ‌بارش به ما خیره شده بود. جوی سرخ خون را بو می‌کشید. به سوی آشور پارس می‌کرد. پارس‌هایش از سر شکم نبود. یا این‌که بخواهد کسی را بترساند. چیز دیگری تحریکش کرده بود. لش‌های گوسفندان آویزان در برابرش آونگ گرفته بودند. پارس‌ می‌کرد. به سوی لش‌ها حمله می‌کرد. آن‌ها را بو می‌کشید.

نشر ورا
9786008984061
۱۳۹۷
۹۶ صفحه
۶۵ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های میثم فرهمندیان
معصوم مرده
معصوم مرده منیر: (به نوشین) خاله‌ات چی می‌گه؟ نوشین: چی می‌گه؟ خاله حالش خوب نیس! منیر: (می‌زند روی شکمش) این بچه مال کیه؟ نوشین: چی؟
مشاهده تمام رمان های میثم فرهمندیان
مجموعه‌ها