نمایش‌نامه و فیلم‌نامه

غلامرضا لبخندی

منیژه: یه بار بهم گفت بیا بریم قبرستون، گفتم ما اینجا کسی رو نداریم، گفت می‌خواد بره سر خاک رفیقش... اسمش و... حمید گفت فکر کنم... آره حمید گفت.

نشر ورا
9786008984450
۶۶ صفحه
۹ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های کهبد تاراج
نظام‌آباد
نظام‌آباد امیرعلی: تو فقط خوب شو می‌برمت امام رضا، با هم میریم با اتوبوس هم میریم، قطار لک‌لک داره و تو هم که اعصاب نداری، پولمون هم به هواپیما نمی‌رسه اصن مشهد با اتوبوس رفتنی‌تره! میای؟ مگه دست خودته نیای. امام رضا رو باید رفت. اصن مگه می‌شه چوب لای چرخ زیارت و پابوسی آقا بزاری؟ باید بیای چرا هیچی نمیگی! ...
سوگواری قبل از مصیبت
سوگواری قبل از مصیبت یونس: داری به چی نگاه می‌کنی؟ ماه: به حاجی. یونس: خسته نشدی انقدر نگاهش کردی این عکس رو؟ این حاجی که پای دنیا رو چسب دوقلو زده و بیخیال نمیشه توام سوزن نخ شدی به این قاب عکس و سجاده‌ات خب پاشو برو بیمارستان انقدر از پشت شیشه نگاش کن تا به هوش بیاد، مرده‌ها دارن براش دست می‌زنن ولی ...
مشاهده تمام رمان های کهبد تاراج
مجموعه‌ها