دنیا هم که مال تو باشد.
تا زمانی که درون قلب یک زن.
جایی نداشته باشی،
تا درون آوازههای عاشقانه زنی.
زندگی نکنی و سهمی از.
دلشورههایش نداشته باشی،
فقیرترین مرد دنیایی.
"ویلیام شکسپیر"
همخونه
عشق، خودش خواهد آمد. نمیتوان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته و در گوشهای میآید و در گوشهای از قلب مهربانت آرام و بیصدا مینشیند و تو متوجهاش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت میپیچد و ریشه میدواند، به طوری که بی آن نمیتوانی تنفس ...
مرجان
به خودم که آمدم ترانه پیاده شده بود... رو به امیر گفت: پس خودتون مرجان و میارید دیگه؟...
و صدای امیر را شنیدم که گفت: بله... خیالتون راحت باشه...
نگاه به ترانه دادم... آخرین نگاه پراضطراب و در عین حال پرامیدش را به من انداخت و سر تکان داد... این سر تکان دادنش یعنی قوی باش... آره... خوبه... محکم باش... حرف بزن...
همخونه
عشق، خودش خواهد آمد. نمیتوان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته و در گوشهای میآید و در گوشهای از قلب مهربانت آرام و بیصدا مینشیند و تو متوجهاش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت میپیچد و ریشه میدواند، به طوری که بی آن نمیتوانی تنفس ...
مثل پر
نگاه سودابه به روی همان جمله ماند... خیره به تکتک کلمههایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گر گرفت... چشمهایش پر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونهاش راه باز کرد... آخر خط قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جمله آیدا شدم... آیدا لغزنده شد... کش آمد... سودابه دست روی جوهر روان شده کشید... آیدا ویران شد...