با اینکه می‌دانستم عاشق بی‌قرار آن دختر ارمنی است، اما می‌خواستم به زبان بیاورد و به عجز بیفتد و بخواهد که بگذارم عصرها برود. پدر نتوانسته بود او را به عجز آورد و من می‌خواستم این کار را بکنم. دلم می‌خواست جوری رفتار کنم که صبح‌ها پاشنه در حجره را ماچ کند و بیاید تو، مثل موم در دست‌هام بچرخد و شب همراه من به خانه بیاید.
۴ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Ali
‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۱
zahralabbafan
‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۰۵:۳۹
notation69
‫۲ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۳۲
atena1987
‫۱ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۵