- نوشته فئودور داستایوفسکی
- ترجمه سروش حبیبی
- ناشر چشمه
پرنس مویخکین، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سوئیس برای معالجه بیماری، به میهن خود باز میگردد. بیماری او رسما افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده است که نمودار آن بیارادگی مطلق است. به علاوه، بیتجربگی کامل او در زندگی، اعتماد بیحدی نسبت به دیگران در وی پدید میآورد. مویخکین، در پرتو وجود روگوژین، همسفر خویش، فرصت مییابد نشان دهد که برای مردمی ‹‹واقعا نیک››، در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید.
- تعداد صفحه
- ۱۰۲۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۲۱۱۴
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۶
نقل قولها و فعالیتها
۶ نقل قول
به عقیده ی من بهتر است آدم تلخکام باشد ولی بداند تا اینکه خوشحال باشد و فریب خورده
شاید هنگام افول غم انگیز من عشق به عنوان خداحافظی به من لبخندی بزند
کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغ خودش گوش میدهد، کارش به جایی خواهد رسید که هیچ حقیقتی را نه از خودش و نه از دیگران تشخیص نخواهد داد!
زن قادر است با سنگدلی و تمسخر مرد را دیوانه کند و احساس ناراحتی وجدان هم نداشته باشد. چون هر وقت که به تو نگاه کند ، به خودش میگوید: من جان این مرد را به لبش میرسانم ، اما بعد با عشق خودم دوباره زنده اش میکنم.
آدم نمیتواند مظهر کمال را دوست داشته باشد. آدم در برابر صورت کمال فقط میتواند محو تماشا باشد.
می خواهم اقلا یک نفر باشد که من با او ازهمه چیز همان طور حرف بزنم که باخودم حرف میزنم
و اما یک نقد مختصر با باریک شدن در این اثر جدال نیروی ایمان و کفر (نه به معنای مطلق آن) و به تصویر کشیدن جامعه آزمند انسانی تهی از ارزشهای معنوی به خوبی به چشم میآید. داستایوسکی پایههای این اثر و مرکز ثقل داستان آن را بر دوش قهرمانی مصروع و ساده دل نهاده که خود مظهر گذشت و بخشایش روح مسیحی ست و گویی مسیحی دیگر است گیرم مصروع و بسیار ساده دل و بیتجربه. البته این بیتجربهگی نیز در سیر داستان به نقطه قوتی برای پرنس تبدیل میشود چه اینکه او را مبرای از هرگونه تجربه در رذالت و دنائت میکند. وارد مقوله رذالت میشویم که گویی جز یک دو کاراکتر به علاوه پرنس تمام افراد یا به تمام معنا رذل هستند و یا بین رذالت و شرافت دست و پا میزنند. گو اینکه نقش مسیح وار پرنس در مورد هر نفر به بخشایش و روشن کردن ضمیر افراد منجر شده و هر فرد پس از تماسی کوتاه مدت با او او را تنها انسان با شرافت و واقعی در اطراف خود میداند. عقاید بشدت تاثر یافته نویسنده از تعلیمات مسیح بر جای جای اثر او مشهود و قابل روئیت هستند و این آرمانها در شخصیت قهرمان تجلی یافته و یک مومن مسیحی واقعی (یا بنا بگفته شخصیتهای کتاب مجنون راه خدا) را به خواننده ارائه میکند که در برابر همه کسانی که بدو ظلم کرده و نیز قصد فریب او را دارند با مهربانی و گذشت رفتار میکند و حتی در اکثر موارد مقصر همه بدیها را خود میداند ستایش رنج و نقش پالاینده آن در گناهان که از مشخصات اندیشه مسیحیست به روشنی در خلال گفتار افراد متنبه و نیز شخصیت اصلی رد و بدل میشود و گاهی به آنجا میرسد که فرد جهت رنج دادن به خود ، خود را در برابر دیگران تحقیر میکند تا بدین وسیله و با رنج کشیدن خود را تطهیر کند. گذشته از شخصیت پرنس و با دقت در شخصیت ناستاسیا فیلیپوونا و بررسی خصائل او ، متوجه انسانی گرفتار غرور بی اندازه و نیز شکست خورده فریب میشویم. او که در جوانی به وسیله ولی نعمت خویش که در یتیمی او را پرورش داده مورد تعرض قرار میگیرد و از این لحاظ دچار بحران روحی میشود اولین درس دنائت را از ولی نعمت خویش آموخته: خیانت و تعرض را شخصیت بلاتکلیف و سرگردان و نیز عدم رعایت ادب او و قصد او در انتقام ستاندن از همه حتی خودش و نیز سرگردانی او بین دو شخصیت پرنس و راگوژین (نقطه مقابل پرنس که به آن خواهم پرداخت) که گاه به این و گاه به آن متمایل میشود نشانگر ضعف شخصیتی و نیز تمایل همزمان به سعادت و نیز تباه انگاشتن زندگی خود است. بر خلاف مرثیه هایی که برای او گفته اند و سعی کرده اند این زن فریب خورده را تبرئه کنند بنظر من این زن من بعد آن فریب خود نیز تمایلی به فراموش کردن آن ندارد و با وجود پیشنهاد راسخ پرنس مبنی بر ازداواج و با رد آن با زعم خود نخواست که پرنس را تباه کند ولی باز هم این نشان از ضعف شخصیت او و نیز تباهی او در اثر تفکر مداوم به گناه ولی نعمتش است که او خود را گناهکار فرض میکند که چرا از این پیشتر جرات نکرده و خود را نکشته است. این زن که قادر به فراموش کردن گذشته خود (که در آن تقصیری ندارد) نیست آیندهای بدنام را با دست خود میسازد به جهت مقوله رنج تا بدین وسیله علاوه بر تباه نکردن پرنس خود را نیز از گناهان تطهیر کند. دیگر قطب داستان یا بهتر بگویم اقطاب داستان خانواده یپانچین هستند که فارغ از پدر خانواده که تقریبا هیچ نقشی پررنگی ندارد شامل مادر و سه دختر است لیزاوتا پراکفییونا مادر خانواده انسانی آشفته و شیرین عقل و عصبی است که دائما در جدالی درونی و شک و تردیدی نامتناهی نسبت به تمام رفتارهای خود و شدیدا درگیر کوچکترین واکنشهای دیگران به رفتار خود است بطوری که دچار وسواس شده و حتی از کاه کوه میسازد. او که بسیار سعی در متجدد و امروزی نمایاندن خود است در این راه باز هم با عقاید خود و آن چه که باید برای تظاهر به قبول آن اعتراف کند در جنگ است. او نشانگر نسل گذشته که تمایل به چسباندن خود به اعتقادات نسل حاضر (حتی اگر از درونمایه پوچ این اعتقادت با خبر باشد یا نه) دارد. هم اوست که رهبر خانواده و حتی ژنرال پدر خانواده است. دختران یپانچین نمایندگان قشر نیمه مرفه و کاملا بی درد و بسیار عیاشی هستند که با وجود عدم آگاهی و جهل مرکب خویش به علت بر رو و همچینین جهیزیه سنگین خویش در همه زمینهای مدعی هستند. منتها در زمینه عمل کاملا عاری از هرگونه نوآوری و بدعتی. چنانچه موضوع بحث همیشه بر سر انتخاب سوژهای جدید برای نقاشی آدالائیدا است که خود را نقاش میپندارد ولی هیچگاه متوجه نشده نقاشان حرفهای دید خود را از کجا آوردهاند. خواهر بزرگتر الکساندرا فردی خنثی و فاقد خصوصیاتی متمایز است و نیازی به موشکافی ندارد این میان آگلایا که پرنس به نوعی دلباخته او شده دختری بسیار لوس و در ناز و نعمت پرورش یافته است و دارای شخصیتی بسیار پرخاشگر است که به علت ته تغاری بودن و نیز نازپرورده بودن بیش از حد اوست (طوری که مادر او در عجب است که کی قرار است این دختران شوهر کنند و میترسد بر دست وی باقی بمانند) او که بسیار مغرور است و عیوب شخصیتیاش به حسنهای آن میچربد از قضا خود نیز دلباخته پرنس میشود منتها به علت غرور بیش از حد عادات زشتی از قبیل تمسخر همگان منجمله پرنس دارد چنانچه در بدو آشنایی با پرنس او را خر خطاب میکند و نیز در میان جمع خانواده دائما او را مضحکه و مسخره میکند این دختر ایدهال گرای مغرور حتی فاقد آرمانهای شایستهای ست منتها آرمانهای مبتذل خود که فرار از خانه و اعمال جسورانه مضحکی هستند را والا فرض میکند (چنانچه در گفتگویی با پر و مادر خویش میگوید خیال نکنید من هیچ نمیدانم! من با فلان کتاب رمان (اثر مبتذلی عشقی) را خوانده ام و حال همه چیز را میدانم) شخصیت کاملا متقابل پرنس اما راگوژین است که فردیست برخلاف دیگران که درحالی که بیش از یک میلیون روبل به او ارث رسیده است هیچ سعی در پوشاندن رذالتها و پستیهای خویش (برخلاف دیگران که همه محافظه کارند) ندارد. او که سرگشته و مفتون ناستاسیاست در این راه از هیچ کوششی فروگذار نیست: از پیشنهاد دادن صدهزار روبل جهت خرید او تا چاقو کشید بر روی پرنس رقیب عشقی خویش. ناستاسیا در جدال با درون خویش که نیمیاش مانند و متمایل به پرنس و نیم دیگرش مانند راگوژین است گاه به او و گاه به این متمایل است. راگوژین و پرنس تقابل شیطان و مسیح در این داستان هستند که در پایان راه در یه صحنه کاملا تراژیک به یکدیگر میرسند…
عالیست… طبق ترجمه جناب حبیبی که گویا خودشان مدتی در روسیه زیستهاند و نیز متن اثر را بدون واسطه زبانی و مستقیما از روسی ترجمه کردهاند پرنس میشکین در این نسخه نوشته شده است. پس در صورت امکان تصحیح بفرمایید. ضمنا بیماری او رسما افسردگی عصبی یا جنون نبوده! این فرد دچار نوعی اختلال در یادگیری و عدم تمرکز به علت دچار بودن به صرع خردسالان بوده است که توانایی ارتباط با دنیای بیرونی را از او گرفته گرچه قادر به درک محیط و عوامل بیرونی بوده است. این را هم تصحیح بفرمایید. بی تجربه بودن او نیست که اعتماد وی را به دیگران به حد عجیبی تقویت میکند این از خصوصیات انسان کامل مسیحی ایدهال ترسیم شده توسط داستایوسکی است که در جای جای رمان بدان اشاره شده دوستان از شما دیگر بعید است که در تعریف رمان انقدر اشتباه نوشته باشید آخر این نوشته شما بکلی با اثر متفاوت است و در ضمن راگوژین به هیچ عنوان همسفر پرنس نیست. بهتر است برای تعریف کوتاهی از رمان طبق ترجمه جناب حبیبی چنین نوشته شود: پرنس میشکین که بعد از اقامتی چهار ساله که آنهم به علت پارهای مشکلات ادارکی به علت صرع (که از او به گفته دیگران یک ابله ساخته است) در جستجوی خویشاوندان خویش رهسپار موطن خویش شده است. پرنس که دارای شخصیتی بسیار مهربان و باگذشت و روحی ساده و خالی از غل و غش است در وطن خویش وارد جریاناتی میشود و حوادثی را از سر میگذراند که در مقایسه با زندگی بدون تلاطم گذشته او به سیلی میماند و در این خلال فرصت مییابد نشان دهد که برای مردمی ‹‹واقعا نیک››، در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید. فرد با خواندن چند صفحه ابتدایی همه این مطالبی که گفتم را خواهد فهمید اما در مورد داستان: شاهکار بینظیر و رئالیستیک و اثری بسیار موثر و جالب توجه که آمیختهای از درام و کمدی و تراژدیست در بی همتا بودن این اثر شکی ندارم و بخاطر اینکه برای عزیزانی که هنوز اثر را نخواندهاند داستان لو نرود نظر خودم را نمینویسم والا بر حاشیه این اثر نقد مفصلی نوشتهام که همه بنا بر دیدیست که از خواندن اکثریت آثار داستایوسکی نصیبم شده است ونیز به علت علاقه وافرام به نویسنده




















