| # | عنوان | نویسنده | مترجم | ناشر |
|---|---|---|---|---|
| < 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 > | ||||
|
زنی که دیگر نمیخواست مرد باشد (رمانی برای تحلیل موانع سفر قهرمانی زن)
مریم دوران کودکی سختی را داشته،چرا که پدر و مادرش دوست داشتند او پسر باشد.پدرش از او میخواست رفتارهای دخترانه نداشته باشد و از خود ضعف نشان ندهد.او به مرور باورش می شود که زن بودن اصلا چیز خوبی نیست.
انکار زنانگی حوادثی را پیش روی او در زندگی قرار میدهد.
مریم بنا بر این نگرش،شغل و ازدواجی را به سر انجام میرساند که به او هیچ لذتی در زندگی نمیدهد.ولی در مسیر داستان راهی برای رهایی از این همه حس بد به زندگی مییابد. |
منصور یوسف زاده شوشتری | بنیاد فرهنگ زندگی | |
|
رستاخیز آتلانتیس 1 (بازگشت کلوسوس)
وقتی جک، که قرار است تا شش ماه دیگر بمیرد، وسط خیابانی شلوغ بیهوش میشود، به بیمارستانی نامعلوم در مکانی عجیب منتقلش میکنند. مکانی که در آن نگهبانان مسلح، بچههای عجیب و غریب و موجوداتی خارقالعاده وجود دارند. خبری از پدر و مادرها و تلفن نیست و فرار هم غیرممکن است. مدیر آنجا پروفسوری است که به جک میگوید ژنی که از جدش ارث برده، دارد او را میکشد. جد جک شاهزادهای بوده که زمانی در تمدنی باستانی زندگی میکرده. حالا این ژن دارد با سرعتی زیاد جک را قوی میکند و همین او را از بین میبرد. اما جک باید قوی بماند، چون نجات دنیا به او بستگی دارد. |
پیتر لرانگیس | زهرا توفیقی | نشر پرتقال |
|
شب مرده
اگر میتوانستید از بین کسانی که زندگیتان در بودن کنار آنها خلاصه میشود پنج نفر را انتخاب کنید، چه کسانی را انتخاب میکردید؟ اگر آخرین چیزی که برایتان باقی میماند، مرور خاطرات آنها بود، برای ادامه زندگی چه میکردید؟
موریس، کشاورز هشتاد و چهار ساله ایرلندی، یکشنبه شبی در یک هتل، اتاقی را به تنهایی کرایه کرده و در این سن هیچچیز و هیچکسی برایش باقی نمانده، جز خاطراتش! خاطرات کسانی که زمانی جزء نزدیکترین عزیزانش بودهاند و حالا او به تنهایی در حال دست و پا زدن در مرداب خاطرات روزهاییست که با آنها گذرانده. همزمان که این خاطرات را برای ما میگوید، هیچکس نمیداند که در پایان این شب غمبار چه اتفاقی روی خواهد داد... |
ان گریفین | نینا فراهانی | انتشارات خوب |
|
آدری هپبورن (1 روح زیبا)
این داستان دختری کوچک به همراه مادری قدرتمند است که ارزش های سخت کوشی و صداقت را به او آموخت.
داستان دختری کوچک است که وقتی شش ساله بود، پدرش خانه را ترک کرد.
داستان کودکی است که در طول جنگ جهانی دوم با غذای کم و بدون پول بزرگ شد و بقیه عمرش آن وضع را فراموش نکرد.
داستان زن جوانی است که به واسطه ی سخت کوشی های فراوان و اقبال بسیار خوب کشف شد و با بهترین بازیگران، نویسندگان و کارگردانان احاطه شد و به خاطر استعداد و بصیرت آنها به موفقیت رسید.
داستان بازیگری است که صبح زود، معمولا بین چهار تا پنج، پا می شد و سخت تر از دیگران کار می کرد تا کاستی هایش را جبران کند. |
شان هپبورن فرر | آیدا کریمی | میلکان |
|
همهچیز درباره عشق (نگاهی نو)
بل هوکس در کتاب مشهور و پرطرفدار همهچیز درباره عشق، همانطور که از عنوان فرعی کتابش برمیآید، «نگاهی نو» به این قصه کهن دارد. اما مقوله عشق، تنها موضوعی نیست که او در کتاب خود از مناظر و زوایای گوناگون به آن میپردازد؛ بلکه به دلیل و بهانه عشق ، بسا موضوع دیگر را هم شرح و بسط میدهد که خاصه در جغرافیا و زمانه ما بسیار نیازمند دانستن و آموختن درباره آنها هستیم: دروغگویی، خلوت و تنهایی، طمعکاری و پولپرستی، مصرفگرایی و سادهزیستی، تنبیه و مراقبت از فرزندان، تاثیر رسانهها بر جامعه، مرگاندیشی و پذیرش مرگ، مفهوم خانواده و اهمیت نیایش. |
بل هوکس | آزاده اتحاد | نشر خزه |
|
سنگر دوستداشتنی
سرباز: این چه جنگیه؟! [هر کلمه را محکم میگوید] چه جنگ گهی!...
دشمن حتی یه شلیک هم نمیکنه! فکر کنم قراره تو این جنگ بمیرم، از خستگی بمیرم...
[ساعتش را چک میکنم.]
سرباز: لعنتی! بیشتر از شش ساعت بدون شلیک، این که ندونی که میان بدتر از حمله کردنه!
[کلاهش را سرش میگذارد؛ به کیسهها تکیه میدهد و لبه کلاهش را روی چشمهایش میکشد؛ آماده چرت زدن میشود. نور محو میشود؛ نور برمیگردد. دختری از سمت راست وارد میشود، به سرباز که خوابیده نگاه میکند و نزدیک میشود.]
دختر: مرد بیچاره... حتما چندین ساعته که جنگیده؛ امیدوارم خوابیده باشه، مث اون کتاب که میگه خواب فقط... حالا هر چی...
[دختر کنار سرباز زانو میزند.] |
جی آر ویلار | فاطمه بردبار جاویدی - مسلم آئینی | نشر نودا |
|
واپسین نبرد پادشاهان (نخستین قانون) کتاب سوم
پایان راه نزدیک است.
لوگن نهانگشتی شاید تنها یک نبرد پیش رو داشته باشد ولی قرار است که بزرگترین نبرد زندگیاش باشد. جنگ در پهنه سرزمین شمالی با شدت ادامه دارد، پادشاه مردم شمال هنوز محکم و پابرجا ایستاده است و تنها یک مرد وجود دارد که میتواند جلوی او را بگیرد. قدیمیترین دوستش، و قدیمیترین دشمنش. اکنون زمان آن رسیده که نهانگشتی خونخوار به خانه بازگردد.
فرمانده گلوکتا که اربابان بسیار و وقت کمی دارد، مشغول نوع دیگری از جنگ است. جنگی مخفیانه که در آن هیچکس امنیت ندارد و به هیچکس نمیتوان اعتماد کرد. روزهایی که شمشیر به دست میگرفت را مدتهاست که پشت سر گذاشته، ولی به حقالسکوت گرفتن، تهدید کردن و شکنجه کردن هنوز میتوان اتکا کرد.
جیزال دن لوتار به این نتیجه رسیده که کسب افتخار بیش از حد دردناک است و به زندگی نظامی پشت میکند تا یک زندگی ساده همراه با زنی داشته باشد که عاشقش است. ولی عشق هم میتواند دردناک باشد و افتخار، عادت کثیفی دارد و خودش را به کسی تحمیل میکند که کمتر از همه آن را میخواهد.
وقتی که پادشاه سرزمینهای متحد در بستر مرگ است، رعیتها سر به شورش میگذارند و نجیبزادگان از سر و کول هم بالا میروند تا تاج او را بربایند. هیچکس سایه جنگی را باور ندارد که شروع به خزیدن در قلب سرزمینهای متحد کرده است.
نخستین ساحران، مانند همیشه، نقشهای برای نجات دنیا دارد. البته خطراتی وجود دارد ولی با این همه، هیچ خطری بزرگتر نیست از شکستن نخستین قانون... |
جو ابر کرومبی | سعید سیمرغ | کتابسرای تندیس |
|
نه آدمی (زوال بشری)
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخ آدمیان به درستی آن رسیدهام.
این نیز بگذرد. |
اوسامو دازای | مرتضی صانع | کتاب فانوس |
|
من خورشید هستم (1 ستاره درخشان)
این شما و این هم ستاره منظومه ما: خورشید!
اگر دوست دارید بیشتر با خورشید آشنا شوید، با ما همراه باشید. |
استیسی مک آنلتی | آناهیتا حضرتی کیاوندانی | نشر پرتقال |
|
فیلماکارون
فیل ماکارون را همه میشناسند. او عاشق ماکارونی و میهمانی دادن است. اما وقتی کانگوروهای زورگو اعلام میکنند که ماکارونی فقط حق کانگوروهاست فیلماکارون از تعجب خشکش میزند. او زیر بار این بیعدالتی نمیرود. برای همین او و دوستانش تصمیم میگیرند یک دستگاه خیلی مخصوص ماکارونیسازی اختراع کنند... اما باز مشکلی پیش میآید که باید برایش چارهای پیدا کنند... |
جیکوب کریمر | رضی هیرمندی | نشر پرتقال |
|
با گاوآهن استخوان مردگان را شخم بزن
یانیا دوشیکو از نام خود بیزار است.
این زن میانسال و عجیبوغریب در جنگلی دورافتاده در غرب لهستان زندگی میکند. عاشق ویلیام بلیک، شاعر بریتانیایی، و عاشق طالعبینی است. ماجراها زمانی آغاز میشود که او شاهد مرگ مرموز شماری از ساکنین منطقه، اعم از انسان و حیوان، میشود و تصمیم میگیرد در مورد این مرگها تحقیق کند. این رمان ارتباط میان قدرت، پول و مردسالاری را واکاوی میکند و به بحرانهای زیستمحیطی و سیاسی دنیای امروز ما میپردازد. |
الگا توکارچوک | دنیس آژیری | مروارید |
|
شبدر 4 پر
امیر رسانه.
حالا که منو به جمع خودتون پذیرفتین بذارین اول کار یه پیشنهاد بدم. با توجه به این که یه فاز دیگه به پروژه اضافه شده بهتره اسمش عوض بشه چون شبدر سه تا پر داره ولی پروژه ما دیگه سه تا فاز نداره، چهارتا داره.
امیر سرمایه.
اتفاقا تو طبیعتم، شبدر چهار پر پیدا میشه که نتیجه تغییرات غیرعادی شبدر سه پره.
امیر روانشناس.
ما تحقیق کردیم. شبدر چهار پر نشونه خوششانسیه، مخصوصا اگه تصادفی پیدا بشه. |
الهه دهقانپیشه | نشر پیله | |
|
ربات آدمکش 1 (وضعیت قرمز)
در سیارهای دوردست تیمی از محققان و کاشفان مشغول نمونهبرداری و آزمایش هستند و به هیچ وجه خبر ندارد که اندروید امنیتیشان، آزادی عمل خودش را بهدست آورده و کاملا هوشیار است. ولی به جای این که همه تیم را قتل عام کند، ترجیح میدهد در آرامش سریالهای آبدوغخیاری تماشا کند.
مجموعه ربات آدمکش، در رسته ادبیات علمی تخیلی نرم قرار میگیرد و ترکیبی از ژانر اپرای فضایی و هوش مصنوعی است. |
مارتا ولز | فرزین سوری | نشر پرتقال |
|
خاندان لیندن
جین: [صورتش را برمیگرداند، مضطربانه] نمیتونم، ولی متوجه شدم حدس زدی من خیلی ... سر حال نیستم. اه... دیگه تحمل خودم رو ندارم. چرا ما نمیتونیم مثل آهن سخت و محکم باشیم؟
پرفسور: چون اینطوری بیشتر از این که برامون خوب باشه، ضربه میخوریم. دایناسورها هم همین نقشه رو داشتند... احتمالا تنها نقشهای بوده که داشتند... پس بیشتر و بیشتر رشد کردند، با فلسهای ضخیم و ضخیمتر، با پنجههای بزرگتر و تیزتر... و همه اینها فقط و فقط به خاطر این بود که بتونند سخت و قوی و ایمن باشند... تا جایی که تبدیل شدند به مخزنهای صد تنی... نمیتونستند حرکت کنند، غذا بخورند، جفتگیری کنند... و نهایتا از بین رفتند. بعد نوبت رسید به نژاد میمون لطیف و کوچک، که تونستند خودشون رو با همه چی سازگار کنند... ما.
جین: اون وقت ما... قراره از پسش بربیاییم؟ |
جان بوینتن پریستلی | سمیه صادقی | حکمت کلمه |
|
دست پنهان
بلو: گوش میکنی؟ کاکو مانگو رو رد کردیم؟ یا الان داریم ازش رد میشیم؟ گوش کن، اینجا رو بهش میگن آزوسا، نباس ردش کنی، منو کنار اون تپه بذار زمین، هی؟ زود باش دیگه، درستشم همینه، من که بهت کارد فرو نکردم، کسی هم کیفتو نزده، ها؟ باشه، پس بذار به زبون خوش پیاده شم، همینه، عاقله مرد، خوبه، اگه پول مولام کم شده باشه زیر سر توه، لابد میخواستی باهاش بنزین بزنی، ولی من میخوام یه فنجون قهوه بگیرم، میفهمی که، ممنون پسر |
سام شپارد | یاسر افتخار | نشر پیله |
|
شهر فراموشی
دنیای الودی اخیراً عوض شده و برای او دیگر سخت است که همان آدم قبلی باشد؛ دوستهایش چپچپ نگاهش میکنند و از او فاصله میگیرند، خواهر دوقلویش، نائومی، دیگر مثل قبل با او صمیمی نیست و خاطرههایش هم از ذهنش پاک شدهاند.
همه میگویند که خانواده آنها یک شروع تازه لازم دارد، میگویند که رفتن به ایونتاون برایشان بهترین تصمیم است اما الودی به این شهر و قوانین تازهاش شک دارد.
الودی میفهمد که همیشه فراموشی بهترین راه نیست... |
کوری آن هایدو | زهرا غفاری | نشر پرتقال |
|
فرزند نامیب (بینتی 1)
قرار است جنگی در بگیرد و جان مردمان در خطر است. نامیب دختری بادیهنشین و سیاهپوست است، او سفری را برخلاف سنت قبیلهاش آغاز میکند و ناخواسته.
«پس مخفیانه فرمهای پذیرش را پر کردم و فرستادم. صحرا جای فوقالعادهای بود تا در آرامش بتوانم جواب مصاحبههای دانشگاه را با اسطرلابم بدهم. وقتی همه چیز هماهنگ شد، وسایلم را جمع کردم و سوار شاتل شدم. من از خانواده بیتولس میآیم. پدرم استاد هارمونیساز است و من جانشین او. ما بیتولسها عمق حقایق ریاضی را درک میکنیم و میتوانیم بر جریانش مسلط شویم، ما سیستمها را میشناسیم. اندک شماریم و خوشحال، به اسلحه و جنگ علاقهای نداریم اما بلدیم از خودمان دفاع کنیم.» |
ندی اوکورافور | امیراحمد کامیار | نشر پرتقال |
|
درخت
آئورلیانو: پرندگان دیگر اینجا نیستند؟ کجا رفتهاند؟ چرا؟ چرا ما را ترک کردهاند؟
سرافینوس: نمیدانم. فقط میدانم که رفتهاند.
آئورلیانو: درخت مرده است. درخت مرده است. بیبرگ است، هرگز شکوفه نمیدهد. هیچ میوهای نمیتواند رشد کند. و پرندگان هرگز بازنخواهند گشت...
جنگسالار اروپایی: حلزونی را دیدم که در امتداد لبه یک تیغ میخزید. این رویای من است. این کابوس من است. خزیدن، لغزیدن، در امتداد لبه یک تیغ و زنده ماندن...» |
یوجینیو باربا | محسن تمدنینژاد | لگا |
|
جشن دردسرساز (ارنست و سلستین)
ارنست و سلستین به عروسی دعوت شدهاند.
در راه رسیدن به قطار ارنست عجله میکند و زمین میخورد.
خوشبختانه سلستین کنار ارنست است و هر کاری بتواند برای کمک به دوستش میکند.
شما هم در هر شرایطی کنار دوستانتان میمانید؟ |
گابرییل ونسان | احسان کرمویسی | نشر پرتقال |
|
آنکه به من ستاره بخشید
«راستش، بدجوری گیر افتادم.»
مارجری اخم کرد: «تو گیر نیفتادی.»
«گفتنش برای تو راحته. تو خونه داری، بلدی چطور از خودت مراقبت کنی.» «آلیس، تو مجبور نیستی طبق قوانین اونا پیش بر. مجبور نیستی طبق قوانین هیچ کس پیش بری. به جهنم، اگه دلت میخواد میتونی همین امروز شال وکلاه کنی وبرگردی انگلستان.»
«نمی تونم...»
«می خوام یه چیزی بهت بگم.» ناگهان بازوی آلیس را محکم گرفت. «همیشه یه راهی برای فرار از موقعیت هست. شاید زشت باشه، شاید حس کنی زمین زیر پات می لرزه و نابود میشه، اما هیچ وقت گیر نیفتادی آلیس. از من به تو نصیحت: همیشه یه راهی هست.» |
جوجو مویز | افسانه مقدم | نسل نواندیش |