زیر درخت سیب
روزها میگذشت و من همچنان منتظر بودم، تا این که یک روز به زنهایی فکر کردم که اینگونه فکرشان و زندگیشان را نابود کرده بودند. زنهایی که ماهها و سالها چشم به راه نامهای مانده بودند، اما سرانجام هیچکس برایشان نامهای نفرستاده بود. خودم را تصور کردم که سالهای زیادی گذشته است، موهایم دیگر سفید شدهاند و من همچنان منتظرم. ...
میخواستم چیزی بهت بگم
مانند معجزه یک زندگی کامل را خیلی کوتاه و مختصر و سریع روایت میکند... مانرو هنر و سلیقهاش را ماهرانه به کار میگیرد...
نیویورگ تایمز.
بهترین داستانهای آلیس مانرو
دره اتاوا
همه اینها نمایشی بود که برای خوشگذرانی بیرحمانه خودتان به راه انداخته بودید و من همچون انسانی سادهلوح و نادان، چاشنی عشقورزی و دلدادگی آنان بودم، از هر دوی شما متنفرم. من هرگز نمیتوانم این کار را انجام دهم. من هرگز نمیتوانم کسی را که روزی عاشقش بودهام و با او ازدواج کردهام و یا حتی کسی را که با ...
دورنمای کاسل راک
اندرو در سن نه یا ده سالگی همراه با پدرش در سفری به ادینبورو در حالی به خود میآید که دارد غرق در عرق از پلههای سنگی کاسل بالا میرود. پدرش جلوی او حرکت میکند و چند تن دیگر پشت سرش. عجیب است که پدرش این همه دوست پیدا کرده، در محوطهی محصوری ایستاده که بطریهایی در خیابان اصلی روی ...