رمان ایرانی

صبح ستاره‌سوز

آسیم
9789644180385
۱۳۸۵
۶۰۰ صفحه
۸۸۲ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده شهره وکیلی
۳۴ رمان شهره وکیلی (۱۳۲۵–) نویسنده (رمان‌نویس) ایرانی است. او همچنین آموزگار و مدیر مدرسه نیز بوده‌است. رمان‌های او فروش بالا و چاپ‌های متعدد داشته‌اند. سیمین دانشور از کتاب «شب عروسی من» وی تمجید کرده است[نیازمند منبع]. شهره وکیلی در سال ۱۳۲۵ در تهران (خیابان ژاله) زاده شد. سپس در دبیرستان آزرم دیپلم ادبی گرفت و همان زمان که در کنکور شرکت می‌کرد ازدواج کرد. وکیلی در دانشگاه تربیت معلم حشمتیه پذیرفته شد و زمان دانشجویی در مدرسه نیز تدریس می‌کرد. او تحصیلش ...
دیگر رمان‌های شهره وکیلی
آسان اما سخت
آسان اما سخت در چهارده سالگی‌ دلم می‌خواست آینده و حال و گذشته، همه را به تصرف خود در بیاورم. اما گاه حادثه‌ای ساده، آدم را به شکل سوزنبانی به خط دیگری از زندگی می‌اندازد. این حادثه برای من با آهسته آهسته برآمدن شکم مادرم اتفاق افتاد، و بهتی که از تصور اضافه شدن یک عضو دیگر به خانواده بود، روحم را مجروح ...
وقتی عشق در می‌زند
وقتی عشق در می‌زند توفانی که روی خانه سنگینی می‌کرد، همه چیز را متوقف نموده و گویی حتی عطر گل‌ها را هم در سطح باغچه‌ها نگه داشته بود. وقایعی ناگهانی، همه چیز را به لرزه درآورده و چون کولاک، زندگی جمعی خانواده را درهم ریخته و افراد خانواده را مثل جن‌زده‌ها به جان هم انداخته بود. پیش از این ماجرا، افراد آن خانواده چنان به ...
چو فردا برآید بلند آفتاب
چو فردا برآید بلند آفتاب هر کتابی در صورتی غناهای خود را تقدیم خواننده می‌کند که با دقت خوانده و لابه‌لای سطورش دیده شود، چون ارتباط هرگز کسب شده نیست، بلکه باید به دنبال کسب آن بود، و این تسخیر، داشتن حسن نیت و عشق بسیاری را ایجاب می‌کند! عشق رازی است نهان در حیات انسان‌ها که گاه ارزنده‌ترین انسان‌ها را به قربانی می‌گیرد و ...
رازهای من
رازهای من هر انسان زنده ترکیبی از عناصر سابق، یعنی اجدادش می‌باشد، با این حال مجموعه‌ای نوظهور و نامکرر است که برای شناخت دنیای درونش باید اوراق هزاران دفتر را ورق زد. زیرا هولناک‌ترین جای دنیا،‌ درون روح انسان‌هاست که با هیچ چراغی دیده نمی‌شود.
چه زود دیر شد جلد1(2جلدی)
چه زود دیر شد جلد1(2جلدی) بی‌تا بهت‌زده و از رمق رفته گفت:«اگر بزنم تو چه کار می‌کنی؟» ـ فرار می‌کنم. تو همین را می‌خواهی، نه؟ برق شرربار نگاهش بی‌تا را در جا خشک کرد. با صدایی شکسته گفت: ـ پس تا فریاد نزده‌ام و آبرویت را نبرده‌ام برو. ـ من دوستت دارم. با من این جوری رفتار نکن! بد می‌بینی‌ها! ـ من... من از تو متنفرم. برو گمشو دیوانه‌ احمق!...
مشاهده تمام رمان های شهره وکیلی
مجموعه‌ها