گرشاسام و قهرمانان جاوید
گرشا با ترس و اضطراب نگاه کرد و مثل همه دید که چطور راه ورودی در چشم بر همزدنی در هم فرو ریخت و تبدیل به گودالی عمیق و مرگبار شد که حریصانه چشمبهراه لغزش آنها بود تا یکییکی در آغوش سرد و تاریک و نیستیبخش خود بگیردشان و نابودشان کند.
بهار من باش
ببین چه ساده یخ زد تو قلب خسته امید
نگو فریاد عشق رو کی از حنجره دزدید
طلوعی در میون نیست ندید آفتاب مرد
تو این گستره غم گل زندگی پژمرد...
راز بقا (به تلخی زهر 4 و 5 )
خودش هم نمیدانست بر مبنای کدام دلیل و منطق مستدل و امیدبخشی یک همچین قولی به او میداد، اما آن لحظه که در مسیر تندباد حوادث منحوس و تلخ زندگی محنتبار و در جدالی نابرابر خود را یکه و تنها میدید، ناگزیر بود تا با کلامی قطعی و اطمینان بخش، علیرغم تمام آشفتگیها و نابسامانیهای خیال، پا به عرصه تلاش ...
شاهزاده رویاها
همان شب ساقی قبل از رفتن دستم را فشرد و گفت: فکر میکنی آمادگی ازدواج رو داشته باشی؟ نمیدانم چرا ناگهان و بدون مقدمه این موضوع را پیش کشیده بود. شاید به خیال خود قصد داشت به حیرانی و سرگشتگی من در آستانه بیست و چهار سالگی پایان ببخشد و هوای تازهای را به سر من بیندازد تا بلکه برای ...