مجموعه داستان داخلی

زند و هومن یسن (ظهور در آیین زرتشت)

کتاب زند و هومن یسن (یا بهمن یشت) شامل یک رشته حوادث در بارة آینده ملت و دین ایران است که اورمزد وقوع آنها را به زرتشت پیشگویی می‌کند و این پیش‌آمدها هرکدام در دورة مشخصی اتفاق می‌افتد. این کتاب به طور تحت‌الفظی از روی ترجمة «بهرام گورانکلسر» توسط صادق هدایت به فارسی برگردانیده شده است. عناوینی که در این کتاب به چشم می‌خورند عبارتند از: بخش 1- زند و هومن یسن (درایش اهریمن با دیوان)، بخش 2- زندئی و هومن یسن (درایشن‌ئی اهریمن‌ئو دیوان)، بخش 3- یادگار جاماسپ (زرتشت نامه)، بخش 4- حواشی و محلقات (سرآغاز کارنامة اردشیر پاپکان، متن کارنامة اردشیر پاپکان).

9789645858214
۱۳۸۳
۲۴۰ صفحه
۲۷۹۵ مشاهده
۰ نقل قول
صادق هدایت
صفحه نویسنده صادق هدایت
۴۶ رمان صادق هدایت (متولد: ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس) نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، ...
دیگر رمان‌های صادق هدایت
مردی که نفسش را کشت
مردی که نفسش را کشت میرزاحسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه‌های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گام‌های مرتب برمی‌داشت و از یکی از کوچه‌های طرف سرچشمه بیرون می‌آمد، از جلو مسجد سپهسالار می‌گذشت، از کوچه صفی‌علیشاه پیچ می‌خورد و به مدرسه می‌رفت.
تاریک‌خانه
تاریک‌خانه یک‌مرتبه دیدم شخصی که پالتو بارانی به خود پیچیده بود به طرفم آمد و با صدای آرام و خفه‌ای گفت:‹‹این‌جا جای مناسب نداره، اگه آشنا یا محلی برای خودتون در نظر نگرفتین ممکنه بیایین منزل من.›› ‹‹خیلی متشکرم! اما نمی‌خوام اسباب زحمت بشم.›› ‹‹من از تعارف بدم می‌یاد. من نه شما رو می‌شناسم و نه می‌خوام بشناسم و نه می‌خوام منتی سرتون ...
فواید گیاه‌خواری
فواید گیاه‌خواری
چنگال
چنگال «پس کی فرار کنیم؟ مگر نگفتی که عباس می‌گوید با یازده تومان و شش قران هم می‌شود یک گاو خرید؟ حالا ما یک لاغرش را می‌خریم. من هم رخت‌شوری می‌کنم، پول خودم را در می‌آورم. ببین هر چه زودتر فرار کنیم بهتره، من می‌ترسم!»
گرداب
گرداب همایون با خودش زیر لب می‌گفت: «آیا راست است؟... آیا ممکن است؟ آن‌قدر جوان، آنجا در شاه‌عبدالعظیم ما بین هزاران مرده دیگر، میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفه غمگین مانند امروز را...
مشاهده تمام رمان های صادق هدایت
مجموعه‌ها