عروسک
به هیچوجه دلش نمیخواست او را ببیند بدون هیچ توضیحی! وقتی در تمام خاطرات کودکی حتی یک دلخوشی کوچک از او نمییافت چگونه میتوانست امروز یاریاش کند. زندگی و آدمهای این زندگی همیشه آن گونهای که به نظر میرسند، نیستند. باید هر کس را با در نظر گرفتن تمامی خودش نگاه کرد و آنگاه به قضاوت نشست. وقتی بدون دانستن ...
بیگانهای با من است
نجواها و دروغها
برای یک لحظه، فکر کردم پرده تکان خورد. زدم روی ترمز، سرم فقط چند سانتیمتر با شیشه جلو فاصله داشت. ولی با نگاهی دقیقتر، معلوم شد اشتباه کرده بودم و فقط سایه درختهای نزدیک خانه بود که در مقابل پنجره اتاق خواب میرقصد، و تصویری از حرکت را از داخل خانه به نظر میرساند.
خاطرات قاتل
خاطره چیز حیرت انگیزیه. خاطرات ما، ما را شکل میدهند. برای زندگی روزانه ما زمینهای فراهم میکند و برای کارهای ما مقدمهای میسازد. منطقی برای تصمیمهای گاه تردیدآمیز به وجود میآورد. امروزه ما هرچه هستیم با چیزی که دیروز و روزهای قبل از آن بودیم به هم بافته شدهایم
ـ در نقشی پیچیده بافته شدهایم ـ تکههایی از گذشته برجستهتر ...
آنجا نیست
فکر میکنم اسم من سامانتاس، فکر میکنم دختر شما هستم. با شنیدن این جملات از آن سوی تلفن، قلب کارولین از حرکت ایستاد و بیاختیار به یاد پانزده سال پیش، در مکزیک افتاد. شبی که دنیایش در هم فروریخت. سفر به مکزیک قرار بود سفری دلچسب و همچنین جشن دهمین سالگرد ازدواجشان باشد. اما در بازگشت از شب مهمانی، اثری ...