انسان عمدتا با موضوعات زندگی میکند و حتی احساس و رفتار او بستگی به تصوراتش دارد. او موجود منحصر به فردی است که زبان، احساس و رفتار را به او، یا برای او انتقال میدهد.
پراگ در تبعید
پراگ در تبعید روایتی پسامدرن و راویان متعدد دارد و هر شخصیتی روایت خود از ماجرای رمان را بیان کرده که بالطبع در برخی از قسمتها این روایتها با هم تداخل و همپوشانی دارند. تم اصلی داستان روایت زن و شوهری در ۱۰۰ سال پیش است که چون بچهدار نمیشوند، به روستاهای اطراف محل زندگی خود رفته و بچههای بیسرپرست ...
سمیرا نرفته است
یادش رفته بود کلاهش را از روی جالباسی بردارد. همهاش تقصیر کلاه لعنتی بود. اگر کلاه را برداشته بود، حتی یک درصد هم احتمال نداشت تا قبل از ساعت هشت شب به خانه برگردد. اگر برنگشته بود نادر را نمیدید که از روی دیوار پرید توی حیاط. اگر نادر را نمیدید، خونش به جوش نمیآمد. اگر خونش به جوش نمیآمد ...
من فقط 2 نفر را کشتهام
شب توی بازداشتگاه به اندازه کافی فرصت داشت که فکر کند و زمان بخرد. باید برمیگشت به سالها پیش و همه اتفاقات را مرور میکرد و حوادث را طوری کنار هم میچید که بتواند حداقل خودش را از اتهام قتل مبرا کند.
اما حقیقت این است که بعضی از مشکلات نه به همان سرعتی که به وجود میآیند حل میشوند ...
تا صدای رباب پای قطار
از خواب میترسیم
نفس نفس میزدم و تپه را میرفتم بالا. از وقتی مرده بود سنگینتر شده بود انگار. تا وسط جنگل دوام آورد، اما آنقدر خون از بدنش روی برگها ریخت که دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت. جنگل که تمام شد فهمیدم تمام کرده است. اما نمیتوانستم جنازهاش را بگذارم خرسها و گرگ بخورند. زنده که بود به خون هم تشنه ...