زیر چتر شیطان
نمیتوانم بگویم، من با کابوسها زندگی کردهام، مگر عیصو غیر از کابوس چیزی داشته برای من؟ مادرم میگوید: بس که ضربه خورده است این دختر، خدا نسازد برای بانیهایش، خدا نسازد برای...
میگویم: بس است مادر! از این نفرینها به کجا رسیدهای؟ کابوسها از واقعیتی تلخ و گریزناپذیر بر میخیزند. کنکاش با خویش و جستجوی امید، امید که همزاد یاس است. ...
اندوه جنوبی
صورتکهای تسلیم
... آنگاه تمام قد برابرم ایستاد: "اینک اجازه بدهید آفتابهلگن بیاورم تا پاهایتان را بشورم، بفرمایید آب را چگونه میپسندید؟ صاحب! گرم؟ خنک؟ یا میانه و ولرم؟"
خدا میداند، خودم طاقت بوی گند پاهایم را نداشتم، هرچه با عطریات هندی خیسشان میکردم انگار بلانسبت شما که میخوانید، فروشان کردهام تو چاهک مستراح و مبال! آنوقت این زن زیبا، این سبزه خوشخلق ...
روز گراز
خانه سرد و ساکت است.انگار آب مردهشوخانه پاشیده باشند به همه جای آن، با این که سه مستاجر زندگی میکنند که با خود صاحبخانه میشوند چهار خانواده، همه هم بچهدار و شلوغ اما از همان دمدر نالههای مادر را میشنوم فقط؛ مخصوصا سوختمهای او پشت چشمهام را میسوزانند. انگار یک مشت فلفل سرخ را با دماغم کشیده باشم بالا.