رمان ایرانی

بی‌ستاره

خدایا... من چه کرده‌ام؟!... طاها را چرا رها کردم؟! حالا باید چه کنم؟!... دوباره دست‌هایم را می‌بینم... آینه‌های دق!! احساس می‌کنم... غارت شده‌‌ام... جوانی‌ام... زیبایی‌ام... احساسم... آینده‌ام... عشقم... من غارت شده‌ام... هیچ کدام را ندارم... برف درشت و تند می‌بارد... می‌خواهم آن‌قدر در خیابان بمانم... تا برف بنشیند... تا رد پایم... روی برف‌های سفید بماند و من تماشایش کنم...

پرسمان
9789642835331
۱۳۹۰
۲۶۶ صفحه
۷۰۴ مشاهده
۱ نقل قول
بازی نویسنده را حدس بزن
دیگر رمان‌های مریم ریاحی
هم‌خونه
هم‌خونه عشق، خودش خواهد آمد. نمی‌توان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه‌ای می‌آید و در گوشه‌ای از قلب مهربانت آرام و بی‌صدا می‌نشیند و تو متوجه‌‌اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می‌کند کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت می‌پیچد و ریشه می‌دواند، به طوری که بی آن نمی‌توانی تنفس ...
هم‌خونه
هم‌خونه عشق، خودش خواهد آمد. نمی‌توان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه‌ای می‌آید و در گوشه‌ای از قلب مهربانت آرام و بی‌صدا می‌نشیند و تو متوجه‌‌اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می‌کند کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت می‌پیچد و ریشه می‌دواند، به طوری که بی آن نمی‌توانی تنفس ...
مثل پر
مثل پر نگاه سودابه به روی همان جمله ماند... خیره به تک‌تک کلمه‌هایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گر گرفت... چشم‌هایش پر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونه‌اش راه باز کرد... آخر خط قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جمله آیدا شدم... آیدا لغزنده شد... کش آمد... سودابه دست روی جوهر روان شده کشید... آیدا ویران شد...
مرجان
مرجان به خودم که آمدم ترانه پیاده شده بود... رو به امیر گفت: پس خودتون مرجان و میارید دیگه؟... و صدای امیر را شنیدم که گفت: بله... خیالتون راحت باشه... نگاه به ترانه دادم... آخرین نگاه پراضطراب و در عین حال پرامیدش را به من انداخت و سر تکان داد... این سر تکان دادنش یعنی قوی باش... آره... خوبه... محکم باش... حرف بزن...
مشاهده تمام رمان های مریم ریاحی
مجموعه‌ها