رمان ایرانی

گرمای ظهر تابستان آزاردهنده بود. با وجود این محکم چادرش را به خود پیچید و رویش را محکم‌تر از قبل گرفت. هرچند که نفس کشیدن برایش دشوار می‌شد، اما چاره‌ای نداشت. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. در کمرکش کوچه ناگهان دست سنگینی او را از پشت در آغوش کشید. هول برش داشت و بی‌اختیار جیغ کشید...

البرز
9789644427930
۱۳۹۱
۴۳۴ صفحه
۵۴۸۵ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده سیمین شیردل
۱۴ رمان Simin Shirdel
دیگر رمان‌های سیمین شیردل
همین حوالی
همین حوالی شقایق بس کن اینقدر با موهات ور نرو، والله قشنگی، نمی‌بینی دست تنهام به جای این کارا بیا یه کم کمکم کن. با صدای بلند گفتم: مامان تا موهام درست نشه نمی‌تونم کمکتون کنم. آبروم می‌ره. مگه خواستگار می‌خواد بیاد؟ یه وقت دیدین یکی خواستگارم شد. ای دختر شیطون، امان از اون زبونت.
آرام
آرام سایه‌بان نگاهت، در دمادم بارش ابرها، مخمور و شکننده و پرتاب. وقتی بر گونه‌های لعابینت، قطرات اشک می‌غلطد، چه زیباست! دیدن مژگان نمناکت.
تنها من
تنها من انگار کسی روی دستم افتاده بود و می‌بوسید و نوازش می‌کرد و اشک‌هایش روی پوست زرد و خشکیده‌ام چکه می‌کرد. شاید پدر بود، بارها در خواب بودم او را به این حالت دیده بودم. صدایش در بغضی ناتمام شنیده می‌شد: - منو ببخش. خدایا چی می‌بینم... چه بلایی سر عزیزم، امیدم، عشقم اومده چرا خدا؟
مثل هیچ‌کس
مثل هیچ‌کس صدای ریزش باران به گوش می‌رسید و قطرات آن شتابان به هر سو پراکنده می‌شد. نیمی از پرده خیس شده بود. اما چه اهمیتی داشت؟ وقتی هوای نفسم در نفسش گره خورد و خیال رهایی نداشت، دیگر محال بود به چیزی دیگری بیندیشم. بگذار باران به مهمانی اتاقم بیاید و همه کفپوش‌ها را تر کند و اگر قابل دانست به ...
دوباره برگرد
دوباره برگرد دوباره برگرد و ببین که من بزرگ شدم شاید کمی دیر باشد دوباره برگرد و ببین که عاشق شدم شاید کمی دیر اما شدم دوباره برگرد تا نقطه سر خط باشیم در امتداد دو خط موازی...
مشاهده تمام رمان های سیمین شیردل
مجموعه‌ها