یه جوری نگام نکن بند دلم پاره بشه
تو خودت میخواستی این جور غم ما چاره بشه
چرا گریه میکنی پشت سر مسافرت
آخرین دیدار و بسپار مثل من به خاطرت
من از نگاه سوت و کور تو همیشه طردم
کاسه آب و نریز پشت سرم که برنگردم
مگه دلم کافی نبود واسه تصدیق چشمات؟
مزایده 1 قلب شکسته
هنوز هم صدایش توی گوشهایم میپیچد: «تو خیلی ماهی، هیوا!»
اگه من ماه بودم پس چرا اینقدر زود تو شب چشمهاش افول کردم؟ نکنه خورشید وجود خواهرم حوری، این درخشش آنی رو زیر پرتو شعاع فروزان و خیرهکننده خود محو و ناپدید کرده؟ شاید... فقط از من... از شیطنتهام خوشش میآد! فقط تا همین حد! نه بیشتر!...
امیدی به بهار نیست
به خاطر تو
کسی به من میگفت:«پاشو! هنوز خیلی زوده، وقتش نیست!» با حالت زار و پریشانی گفتم:«ولی من خیلی درد دارم! خیلی بیطاقتم! دیگه نمیتونم!» همان صدای آرام و پرطنین گفت:«اما تو باید چشمهات رو باز کنی! به زودی درد و رنجهات تموم میشه! دستم رو ول کن! حالا وقتش نیست!» گفتم:«نه، بزارین راحت بشم! دیگه بریدم! تحمل ندارم!» صدا با تحکم ...
تنها در بهشت
خودم را با خستگی پرت کردم روی تخت. به جای این که خاطره اوقات خوش سپری شدهام با عمه کتی را مرور کنم، داشتم به فردا شب که هنوز نیامده بود و معلوم نبود چطور خواهد شد فکر میکردم و خود به خود دچار هیجان و استرس میشدم. باز هم رسیدم به بزرگترین معضل فکری که قدمتی به اندازه تاریخ ...
افتان و خیزان
چه خیال پوچی و باطلی که گمان میکرد او با همه فرق میکند! خودش را رشته جدا بافتهای میدید که حتی در نقش و نگارهای ابریشمی یک فرش قدیمی و قیمتی قابل تشخیص و تحسین بود. اما حالا که خودش را در کارزار عظیم سرنوشت زخم خورده و بیتکیهگاه میدید، مثل همه میخواست که تن به سازش و تسلیم بدهد ...