از خیلی پیشترها به خودم قبولونده بودم که ترس یعنی در انتظار اتفاق ناگواری بودن چشم به راه دیدن بد بدتر بدترین. و در اون لحظه نمیخواستم به این فکر کنم که بدتر از بدترین چی میتونه باشه! نه جایی برای ترس نبود.
میبخشم ولی فراموش نمیکنم
از اتاق جهانگیر بیرون آمد. خواست برای آخرین بار گلدان بامبو را آب بدهد، به آشپزخانه رفت. چشمش به تابلو افتاد؛ همان تابلویی که مدتها تنها وسیله ارتباطی میان او و جهانگیر بود. بسته کوچکی پیچیده در کاغذ کادوی زیبایی با روبان سپید زیر تابلو به چشم میخورد. ماهان با قدمهایی لرزان به سوی آن رفت. روی تابلو نوشته شده ...
فریبانه
خوب میدانست زن باید سیاست داشته باشد.
به قول رویا خانم و خیلی زنهای دیگر در آرایشگاه، زنها باید همیشه یک مشتشان را بسته نگه دارند.
نباید بگذارند مردها از دلشان باخبر بشوند. همین بهمن، کسی که خودش انتخاب کرده بود... بعدها از کجا میخواست بفهمد حس واقعی زنش؛ لیلی، به او چیست اگر یک مشتش را بسته نگه میداشت؟ ...
میبخشم ولی فراموش نمیکنم
از اتاق جهانگیر بیرون آمد. خواست برای آخرین بار گلدان بامبو را آب بدهد، به آشپزخانه رفت. چشمش به تابلو افتاد؛ همان تابلویی که مدتها تنها وسیله ارتباطی میان او و جهانگیر بود. بسته کوچکی پیچیده در کاغذ کادوی زیبایی با روبان سپید زیر تابلو به چشم میخورد. با قدمهایی لرزان به سوی آن رفت. روی تابلو نوشته شده بود: ...