ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزهکین پوشاندهست
و همه مردم شهر بانگ برداشتهاند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان
هیچچیز ارزان نیست
۲۹ رمان
سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آنرا رها كرد و بهطور جدی كار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
کشتی پهلوگرفته
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوستداشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این ملک خوب و صمیمی، این امین رازهای من و پیامهای خداوند، پیام آورد که معبود، 40 شبانه روز تو را میخواند، 1 خلوت مدام 40 روزه از تو میطلبد...
ضیافت
دلم هری ریخت پایین وقتی که دیدم خطکش بلند و کلفتش را به سوی من گرفته است و تکان میدهد. اول فکر کردم که شاید پشت سرم، پهلویم، سمت راست، سمت چپ، بالاخره کسی باشد که اشاره معلم به او باشد و نه به من.
برای همین، به محض دیدن اولین تکانهای خطکش، سرم را به اطراف گرداندم تا به ...
وقتی او بیاید
آهو پای زخمیاش را دراز کرد به درخت بید تکیه داد و گفت: دیروز گرگ تنها بچهام را پاره پاره کرد و خورد. کمر بید از شنیدن این خبر خمیدهتر شد. جویبار ناگهان بر خود لرزید و اشک در چشمهای گل سرخ حلقه زد. آهو پیش از آنکه بقیه حرفی بزنند یا سوالی بکنند ادامه داد: تنها فرزندم را بسیار ...
سانتاماریا (جلد دوم نمایشنامه)
.
از دیار حبیب
جان در قفس تن حبیب، بیتابی میکند. حبیب، به حال خود نیست. انگار رخت پیری را کنده است، در چشمه عشق، وضوی ارادت گرفته است و یکباره جوان شده است. جوانی که خویش را به تمامی از یاد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است.
هیچکس حبیب را تاکنون به این حال ندیده است، گاهی آه میکشد، گاهی ...