قضیه تراخیس
لیکاس: خوشحال نیستی یانیس؟ ما بازم «تن واحد» رو منتشر میکنیم!
یانیس: ببخشید، گفتین اسم اون که به ما چشم دوخته، آیندهست؟
لیکاس: تو بازم سردبیر «تن واحد» خواهی بود.
کارلوس: محبوبیت تو حالا حتی از او موقع هم بیشتره. اگه اون موقع مقالات تو به خاطر سوابق پدرت خواننده داشت، حالا روزنامهت میتونه به خاطر اسم و سابقه مبارزاتی خودت پر تیراژترین ...
گردش تابستانی و هوای پاک
طبع آدم ور نمیداره. یعنی خب کار که زیاد باشه، خیلی هم خوبه. ارباب رجوع از در و دیوار بره بالا خیالی نیس. سفارش کار عین کوه سر آدم ریخته باشه، از کسادی بهتره. شب که خسته و کوفته میخوای از شرکت بزنی بیرون، اگه دو تا دستور کار واسه فردا ور میزت مونده باشه، خیالت راحتتره. آدم از فرداش ...
پستوخانه
داداش وسطی: (گریان) راست گفتی! پس من چه کنم از دست تو؟
الماس: گریه نکنین قربان، مردم میفهمن داروغشون مرد نیست.
داداش وسطی: (یکباره) چی گفتی؟ فردا صبح علیالطلوع یه فوج چکمه چرک تحویل میگیری، شب همه رو برق افتاده تحویل میدی!
الماس: آی!
داداش وسطی: هاها، خوشم اومد! بالاخره یاد گرفتی حساب ببری؟
الماس: نه قربان فقط گشنمه!
داداش وسطی: اهوی خیک چربی! یه نیگا ...
شب سیزدهم
کامران میرزا: سایه به سایهام میاومدن. زدم به کوچه کناری، دیدم یاور و صفربیگ عقب فانوسکش از سر کوچه پیچیدن. چاره نداشتم الا برگشتن خالهجون. بذار یه دقه پنهون شم تا صفربیگ برنگشته، لابد فراشا میرن سمت خندق، منم زیاده زحمت نمیدم.
صدای در.
خانمی: وای اومدن! خاک به سرم شد!... .
اسب دیوانه شب
عنوانبندی روی زمینه سیاه؛ همراه با آهنگی که مردی با سوت مینوازد، بر زمینه صداهای شبانه خیابان که دور و دورتر میشوند؛ و بعد بر زمینه صدای چرخیدن کلیدی در قفل، باز و بسته شدن در خانه (که میخواهیم دید قدیمی و دوطبقه است)، قدمهایی در راهرو، و باز و بسته شدن در واحد طبقه اول خانه.
قصه اول: بوی ...