فراموشی
اهوانگ: ار جانب دیوار بزرگ!
ژوان: دیوانیاند؛ گذرنده، با فرمانی.
اهوانگ: در آستان غروب؟
ژوان: فرمانشان فوریست، یا راه نزدیک میروند.
اهوانگ: از راه دیگر نرفتند!
ژوان: راه گم کردهاند.
اهوانگ: آن نشان اژدها نیست بر درفش؟
ژوان: خوب نمیبینم.
اهوانگ: خوب بشنو؛ راهشان این سوست!...
اسب دیوانه شب
عنوانبندی روی زمینه سیاه؛ همراه با آهنگی که مردی با سوت مینوازد، بر زمینه صداهای شبانه خیابان که دور و دورتر میشوند؛ و بعد بر زمینه صدای چرخیدن کلیدی در قفل، باز و بسته شدن در خانه (که میخواهیم دید قدیمی و دوطبقه است)، قدمهایی در راهرو، و باز و بسته شدن در واحد طبقه اول خانه.
قصه اول: بوی ...
پستوخانه
داداش وسطی: (گریان) راست گفتی! پس من چه کنم از دست تو؟
الماس: گریه نکنین قربان، مردم میفهمن داروغشون مرد نیست.
داداش وسطی: (یکباره) چی گفتی؟ فردا صبح علیالطلوع یه فوج چکمه چرک تحویل میگیری، شب همه رو برق افتاده تحویل میدی!
الماس: آی!
داداش وسطی: هاها، خوشم اومد! بالاخره یاد گرفتی حساب ببری؟
الماس: نه قربان فقط گشنمه!
داداش وسطی: اهوی خیک چربی! یه نیگا ...
شب سیزدهم
کامران میرزا: سایه به سایهام میاومدن. زدم به کوچه کناری، دیدم یاور و صفربیگ عقب فانوسکش از سر کوچه پیچیدن. چاره نداشتم الا برگشتن خالهجون. بذار یه دقه پنهون شم تا صفربیگ برنگشته، لابد فراشا میرن سمت خندق، منم زیاده زحمت نمیدم.
صدای در.
خانمی: وای اومدن! خاک به سرم شد!... .
کوچه درختی
رفتهای توی دکان عزیزآقا که تا یادت میآید یک گله جا بود و حالا میبینی انگار گل و گشادتر میزند هر چند هنوز نیمه تاریک است با در و دیواری انگار چرب و دودزده، و جای مخلوط بوهای دبه باز پنیر و تشت شوری گل کلم روی چارپایه سکنج و کاسه سفیدابهای خشکشده بر تاقچه پشت سر عزیزآقا و حنای ...