اخمت را بازکن. از تو چیزی نمیخواهم. از کنارت میگذرم. با دست پیر گلبرگی از گل سرخهای سرزمینم را لای کتاب تو میگذارم و سحر که بیدار شدی در بسترت عطر گلهای باغ شیراز خواهد پیچید، میدانم.
۸ رمان
پرويز دوايي متولد 1314 در تهران است. از سالهاي نوجواني در مجلات سينمايي تهران قلم ميزد و به تدريج به عنوان منتقد سينما شهرت بسيار يافت. در اوايل دههي پنجاه به پراگ رفت و از آن پس در همان شهر ماندگار شد
روزی تو خواهی آمد (نامههایی از پراگ) مجموعه داستان
پا زدیم و پاشنه بر پهلوی مرکب راهوار کوبیدیم و مرکب راهوار پر گرفت و در خیابانبندی باغ سبک پا، سبکبال به حرکت در آمد، و دستهایش، بخشنده مهربان، روی شانههایم بود و شانههایم زیر دستهایش بالنده و توانمند، سبک بر گذرگاهها تاختیم و وقتی که به آن دروازه گلآرا رسیدیم، در گذر از زیر طاقی گلهای سرخ، سه چرخه ...
بازگشت یکهسوار
باغ (چند قصه)
هر دومان را با هم مدرسه گذاشتند. داود یک هفت هشت ماهی از من کوچکتر بود، اما با هم گذاشتنمان مدرسه. تنها قصه من این بود که مدرسههامان از هم سواست. اما عصر که میشد یا من میرفتم خانه آنها یا او میآمد خانه ما. مشقها را تند و تند یکجوری سرهم میکردیم، بعد میزدیم توی کوچه. با بچههای دیگر ...