آفتاب به بلندای نیمچاشت رسیده که مردی سوار بر شتری سپیدموی میپیچد سوی خیمهها. بیست و پنج سالی دارد اما گونههای آفتابسوخته و چروکهای نشسته بر پیشانیاش او را شکستهتر نشان میدهد. شتر که آمخته راه خیمه است، با دیدن حصار چفت پا تند میکند...
۱۲ رمان
مجيد قيصري نويسندهاي كه با داستانهاي جنگياش شناخته شده است. وي در سال ١٣٤٥ در تهران متولد شد اما اصالتاً اصفهاني است و در رشته روانشناسي تحصيل كرده است. قيصري در اوايل دهه ٧٠ به طور جدي به نوشتن داستان كوتاه پرداخت. مجموعه داستان «صلح»، رمان «جنگي بود، جنگي نبود»، مجموعه داستان«طعم باروت» و مجموعه داستان«نفر سوم از سمت چپ» محصول تلاشهاي او در زمينه داستاننويسي در دهه گذشته است. در سال ١٣٨٠ رمان «ضيافت به صرف گلوله» و در ...
زیرخاکی
البته آنوقت نمیدانستیم خانه کی پا گذاشتهایم. بعدها فهمیدم. همینطوری اتفاقی وارد خانه شده بودیم. چیزهایی برای خودمان جمع کرده بودیم که ببریم از آنجا. نمیدانم یونس بود یا قاسم، که چشمش افتاده بود به عکسها.
چندتایی میشدند. قاتی مجلههای زن روز و روزنامههای زرد شده بودند.
دیگر اسمت را عوض نکن
من قول دادم که با عکس شما میروم دنبال آنها. چهطور میتوانم از شما حرف بزنم، در حالی که خودم هیچ وقت شما را ندیدم؟ اگر رو به روی من بنشینید نمیتوانم تشخیص بدهم شخصی که رو به رویم نشسته غریبه است یا آشنا. از شما چه میدانم؟ فقط همین چند خط کاغذی که توی دستم مانده. انتظار ندارید که ...
3 دختر گل فروش
کوچه خلوت بود. زنی با زنبیل قرمز از قاب کوچه بنبست میگذشت. نگاه به چنار کرد. برگی رها، پیچ و تاب خورد و افتاد آنور دیوار. تجسم کرد آنور را، هزار رنگ. کلید انداخت به در. تردی برگها را زیر پا حس کرد. تکیه داد به در و چادر از سرش سرید و افتاد بر شانهها.باد افتاده بود میان حیاط ...