تولد مامان خرگوش است و همه بچهخرگوشها برای مامان هدیهای درست کردهاند؛ همه به جز نیکی. مامان میپرسد:«پس نیکی کجاست؟» صبر کن مامان خرگوش! نیکی دارد به یک هدیه مخصوص فکر میکند.
قرمز قرمز قرمز (قصههای دوستی 1)
لاکپشت خیلی عجله دارد. او دنبال یک چیز قرمز میگردد و وقت ندارد با کسی حرف بزند. اما چه چیز قرمزی؟ گلهای رز راکون؟ جورابهای بز؟ سقف خانه روباه؟ همه همسایهها میخواهند بدانند، برای همین دنبالش راه میافتند. وقتی لاکپشت بالاخره میایستد، هیچ چیز قرمزی وجود ندارد، اما ناگهان همه آن را میبینند؛ یک چیز قرمز قرمز قرمز.
روزی که مولی پرواز کرد (قصههای دوستی 6)
مولی دوست دارد به شهر بازی برود. آنجا همراه با دوستانش خیلی خوش میگذرد. با هم به اتاق خنده میروند، سوار چرخ فلک میشوند، اسبسواری میکنند و نمایش عروسکی میبینند. راستی، مولی یک سکه دارد و میتواند برای خودش و دوستانش بادکنک بخرد. چه خوب! مولی دوستان زیادی دارد و باید چندتا... ای وای! مولی کجا رفت؟
نیکی و روز بارانی (قصههای دوستی 8)
باران میبارد و نیکی و خواهرها و برادرهایش توی خانه گیر افتادهاند. حوصله همه سر رفته. پس کی این باران تمام میشود؟ نیکی فکر خوبی دارد؛ برویم سفر! سفر به کویر، به کوهستان، جنگل یا حتی به فضا. صبر کن نیکی! ببین، باران بند آمده! حالا میتوانید حسابی ماجراجویی کنید.
نیکی و گرگهای بد گنده (قصههای دوستی 2)
کمک! کمک! نیکی خواب بدی دیده است؛ خواب چند گرگ بد گنده ترسناک. کمک! کمک! خواهرها و برادرهای نیکی هم از گرگها میترسند. صبر کنید بچهها! مامان خرگوش همینجاست و همه گرگها و خوابهای بد را فراری میدهد. حالا میتوانید راحت و آرام بخوابید.