در تمام آن مدت او در جایی دور، گوشه ای از درون خودش بود. اما یک بار به تنش پیچ و تابی غیر طبیعی داد و نزدیک بود پرستارها را صدا کنم تا مسکن‌های بیشتری به او تزریق کنند،فقط برای چند ثانیه و نه بیش تر، مستقیما به من خیره شد و دقیقا مرا شناخت. یکی از همان جزایر کوچک روشنایی و هشیاری که…‌ها گاهی در میانه ی نبردهای هولناکشان با درد به آن می‌رسند. نگاهم کرد، فقط یک دم، و گرچه چیزی نگفت معنای نگاهش را دانستم. گفتم: "همه چی روبراهه، این کار رو می‌کنم."
۴ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
saeid51
‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۲
Parviz
‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۱
Ali
‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۲۴
holy.mary
‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۱