- تو پنج سالت بود که رفتم برا تریاک. مائده زنم شده بود. با برادراش می‌رفتیم پاکستان.
خیلی کیف داشت. یه سفر می‌رفتی، کلی پول گیرت میومد.
بعد سکوت طولانی حاکم شد. سرش را انداخت پایین. نیم نگاهی به رحمان انداخت که مشتاق بود بیشتر بداند:
- تا اینکه یه روز پشت خونه‌ی داربندی‌ها، یکی از همین لاش‌و‌لوش‌ها پیداش شد. خمار خمار بود. گوشواره‌ی زنش رو آورده بود مواد بخره. گوشواره رو گذاشت کف دستم.
آهی کشید:
- لا اله الا الله! هنوز جلوی چشم‌مه!
مکثی کرد و اشک در چشمانش دوید:
- گوشواره خونی بود!
باز هم سکوت کرد:
هر چی رو جمع کرده بودم، گذاشتم و اومدم. دست مائده رو گرفتم و آوردمش توی همین خونه‌ی خشت و گِلی.
۴ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
parham-nasa
‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۱
Ali
‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۵
Elham
‫۴ ماه قبل، سه شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۵۴
Mahkame
‫۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۲۶