آلدوس هاکسلی

با صدای بلند گفت: «فکر کنم اپسیلونها از اپسیلون بودنشون چندان ناراحت نیستند.»
«نه که نیستند. آخه برای چی ناراحت باشند؟ اونها نمیدونند جور دیگه بودن یعنی چی. البته اگه ما بودیم ناراحت می‌شدیم چون بالاخره جور دیگه ای شرطی شده ایم. علاوه بر این، رگ و ریشهٔ ما با اونها فرق داره.»
لنینا با قاطعیت گفت: «من خوشحالم که اپسیلون نیستم.»
هنری گفت: «اگر هم اپسیلون بودی طوری شرطی می‌شدی که به اندازهٔ بتا یا آلفا بودن شکر نعمت به جا می‌آوردی.»
دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی
یه احساس عجیب و غریبه که بعضی وقتها سراغم میاد، احساس اینکه یه حرف مهمی دارم و قدرت گفتنش رو هم دارم -ولی نمیدونم چی هست، و از قدرتم هیچ استفاده ای نمیتونم بکنم. کاش می‌شد یه جور دیگه چیز نوشت… یا می‌شد دربارهٔ چیز دیگه ای نوشت… دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی