چشم دوم و چند داستان دیگر
گوشی تلفن را گذاشت و روی کاناپه دراز کشید. لوستر وسط هال یادآور خاطرهای آزاردهنده بود. روز اول وروشان به این خانه و موقع آویختن لوستر، بار دیگر کشمکش آنها بالا گرفت. همسرش از رنگ نقرهای آن خوشش نمیآمد و به حالت قهر لوستر را رها کرد و شاخه فلزی آن روی پای مرد افتاد. یک هفته نتوانست کفش بپوشد. ...
آدم و حوا
جهان زندگان
ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم. اما این به آن معنا نیست که گوشهای بنشینیم، و دست روی دست بگذاریم، و چون وارث درگذشتگان خویشیم، در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم. یا حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفتهایم، ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم.
قصه تهمینه
باورهای خیس 1 مرده
دیشب مانا، کیف را از دستم گرفت. خواست کمکم کند لباس درآورم که نگذاشتم. مطمئن نبودم باز نشدن بند کفشم بخشی از یک رویا نباشد. پرسشی هم شنیده بودم (( کجایی عزیزم؟)) بایست پاسخ میدادم.
چون آونگی در میان آشفتگی واقعیت و آرامش رویا، انسانها آمدند و رفتند. مسخ میشوند، هزارپاره میشوند، بیگانه میشوند. محمد محمدعلی در باورهای خیس یک مرده ...