مرا از من ربودی
یه چیزی تو نگات داری که هر وقت میبینم انگار برق دویست و بیست ولت به قلب صاب مردم وصل میکنن. تو بکری شمیسا! به خدا لنگه نداری. عین جیوه تو تمام وجودم موج میزنی. مونث پر زرق و برق فقط برای یک لحظه آنی جلب توجه میکنه اما مونث نجیب مرد رو جذب میکنه. تو نجیبی شمیسا. اینقدر که ...
روزهای غمگین عشق
کولی
زندگی دریایی، آرزوی من بود که بالاخره به آن رسیده بودم. قانون دریا مانند قانون خشکی، خشک و خشن نبود، مثل خود دریا لطیف و آرام و گاهی طوفانی و خشن میشد که خشن بودنش هم برای من شیرین و هیجانانگیز بود...
فصل تاک
کرشمه زیر شیروانی، گوشهای چمپاتمه زده و در هوای لطیف بهاری گوش به صدای باران سپرده بود. بوی گلهای بارانزده، حکایت از بهار داشت. صدای خروشان رود و صدای پسربچههای بازیگوش روستا که در زیر سقف نیمه ویران خانه قدیمی ماوا گرفته بودند او به تفکر واداشت...