رمان ایرانی

بانوی جنگل

گونه‌های هدیه از شرم سرخ شدند و سرش را به زیر انداخت و گفت: معنی این حرف یعنی خواستگاری. اگر مرد جنگل از من خواستگاری کند می‌پذیرم که همسرش باشم. فرهاد با صدای بلند خندید و تمام مهرش را در کلام جمع نمود و گفت: و مرد جنگل از بانویش سپاسگذار است و قول می‌دهد برای او کلبه‌ای از مهر و محبت و تفاهم بنا کند.

پگاه
9789646043251
۱۳۸۹
۲۴۸ صفحه
۲۴۵۰ مشاهده
۰ نقل قول
فهیمه رحیمی
صفحه نویسنده فهیمه رحیمی
۲۹ رمان در 23 خرداد ماه 1331 در تهران دیده به جهان گشودند . اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه می سوزد رادر 9سالگی نوشتند.
در سال 1347 ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نامهای بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند . با پشتکار و علاقه ای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر ...
دیگر رمان‌های فهیمه رحیمی
اتوبوس
اتوبوس به همه چیز می‌توانم فکر کنم جز اینکه یتیم شده‌ایم. چگونه می‌توانم باور کنم که خوشبختی‌مان در اثر بی‌مبالاتی یک راننده خواب‌آلود اتوبوس تبدیل به مصیبت و بدبختی شده باشد؟ این اتفاقات فقط در ستون‌های حوادث روزنامه باورکردنی است و پذیرفتن اینکه ما نیز جزو آن دسته افراد مصیبت دیده قرار گرفته‌ایم، برایم قابل پذیرش نیست. هنوز دوست دارم ...
عالیه
عالیه زنگ خانه و لحن زنگ‌دار مهربانو که گفت آمدم، عالیه را از اتاق بیرون و از بالای پله‌ها به تماشای تازه واردین کشاند. در همهمه سلام و احوالپرسی و رد و بدل شدن بوسه بر گونه، عالیه مهمانان را ارزیابی می‌کرد. سن پنجاه سال به بالا. موها رنگ شده. لباس‌ها اتوکشیده و مدل‌‌ها سنگین و متناسب با سن آن‌ها. کت ...
حرم دل
حرم دل حرف من اینه که نمی‌خوام دیگه تو این خونه زندگی کنم. دلم می‌خواد برم شهرستان. حرف آخر اینه که می‌خوام تنها باشم و در تنهایی به زندگی خودم فکر کنم.
کوچه باغ یادها
کوچه باغ یادها کوچه باغ یادها گوشه‌ای از خاطرات تلخ وشیرین زندگی در کوچه‌های باریک و بلند خیابان ری و بازارچه نایب‌السلطنه با مردمی که صف و محبت آنان را می‌توان به لطافت باران و برگ گل تشبیه کرد، است. کوچه‌هایی که نام‌ها و یادهایی را در سینه حفظ کرده است که گذشت زمان نیز مهر فراموشی بر آن ننواخته و همین کوچه‌ها ...
ماندانا
ماندانا مادر با صدای بلند آب و پنبه طلبید، احد کیف خود را باز کرد وسایل پانسمان را خارج کرده و هنگامی که دختر جوان با آب و پنبه نزدیک شد در یک نگاه او را شناخت. نزدیک بود کنترل خود را از دست بدهد و آب را روی پسر مجروح بریزد اما پیش از آن که دختر جوان و ...
مشاهده تمام رمان های فهیمه رحیمی
مجموعه‌ها