رمان نوجوان

سال نو با نیکولا کوچولو

(Histoires inedites de petit nicolas)

خیلی منتظر بابا شدیم، تا بالاخره در را باز کرد و آمد تو. معلوم بود زیاد خوشحال نیست، کلاهش کج شده بود، و روی کولش یه تنه درخت دراز بود با چند تا برگ در هم برهم. مامان پرسید: این است کاج کریسمست؟ بابا توضیح داد که همین بوده، ولی ماشین جلو درخت‌فروشی خراب شده و گفت مجبور شده با اتوبوس برگرده و آن هم زیاد راحت نبوده چون اتوبوس پر بوده از آقاهای درخت به دست...

هرمس
9789643635886
۱۳۸۸
۱۲۶ صفحه
۱۲۳۱ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های سامپه ـ گوسینی
نیکلا کوچولو به مسافرت می‌رود
نیکلا کوچولو به مسافرت می‌رود حیف که من جوک زیاد بلد نیستم و وقتی هم تعریفشان می‌کنم همیشه آخرشان یادم می‌رود، ولی این جوک آنقدر خنده‌دار بود که برای اینکه یادم نرود، سر کلاس یکسره برای خودم تکرارش می‌کردم،‌ شانس آوردم که خانم معلم ازم سوال نکرد،‌ چون هیچ گوش نمی‌کردم، خانم معلم هم هیچ دوست ندارد کسی به درسش گوش ندهد...
یادش به خیر نیکولا کوچولو
یادش به خیر نیکولا کوچولو چیز خیلی جالب یخچال این است که توش چراغ دارد. مامان برایم توضیح داد چراغ وقتی روشن می‌شود که در یخچال باز می‌شود. بعد چیزها رو چید تو یخچال و بعد لباس پوشید تا برود از مغازه‌ها خرید کند.
نیکلا کوچولو خراب‌کاری می‌کند
نیکلا کوچولو خراب‌کاری می‌کند بابا بعضی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زند که معنی ندارد و برای خنده است. بابا دستی به سرکم کشید و گفت، عجله کنم چون مامان داشت مرا از توی حمام صدا می‌کرد. صدای مامان خنده‌دار بود. من از اینکه خودم حمام می کنم خیلی احساس غرور می‌کنم، تقریبا دو تا تولد می‌شود که من بزرگ شده‌ام. رفتم توی اتاقم تا چیزهایی که ...
بادکنک نیکولا کوچولو
بادکنک نیکولا کوچولو ما رفتیم سوار اتوبوس بشویم و با آن برگردیم خانه، و یک صف آدم منتظر بود، و توی صف یک پسر هم‌سن و سال من بود که او هم یک بادکنک فروشگاه دستش بود و صورتش را چسبانده بود به بادکنکش و داشت گازش می‌گرفت، و کارش نتیجه داد: بنگ!
مشاهده تمام رمان های سامپه ـ گوسینی
مجموعه‌ها