امانت عشق
... از چیزی که میشنیدم حیرت کرده بودم او... آبرو؟ نخستین بار در عمرم سیلی به این محکمی میخوردم. البته در مقابل حماقتی که در ازدواج با او انجام داده بودم این سیلی چیز زیادی نبود. با همان یک سیلی ترسم از بین رفته بود و نفرت از او به من شهامت میداد. با خشم فریاد زدم: «هرزه، ولگرد
آشغال... ...
روزهای بیخاطره
من درس زندگی را نه در کلاسهای مدرسه که در کوران مشکلات آموختهام جایی که نمره قبولیاش آسان نیست. این رسم بزرگ شدن است...
زیر سایه بخت
زندگی آیا درون سایههامان رنگ میگیرد، یا که ما خود سایههای سایههای خویشتن هستیم...
پدر
چند شب متوالی بود که خواب از چشمانم گریخته بود. بیماری پدرم و خبر بستری شدن پسرم مزید بر علت شده بود. به این فکر میکردم چه پدری هستم که نمیتوانم هر وقت دلم خواست به دیدن بچههایم بروم. چه کسی باورش میشد که چنین زندگی را از من دزیده باشند. درد از دست دادن خانه و ماشین آنچنان برایم ...