رمان ایرانی

به چشم‌های هم خیره شده بودیم

چشم‌هایش را می‌بندد. نور لرزان چراغ قوه سایه‌ی مژه‌هایش را تا بالای ابروها گسترش می‌دهد، و همچون بیشه‌ای هاشور زده، روی پیشانی‌اش پخش می‌شود. پلک‌های بسته‌اش، با آرامش خاصی دیده می‌شود. به خودم می‌گویم صورتش حالتی دارد که می‌توانم حدس بزنم پشت تاریکی آن پلک‌های بسته چه چیزهایی را می‌بیند، چون گاهی سایه افکار درونی‌اش به پوست صورتش فشار می‌آورد و حالت‌هایی از درد و رنج.

9786001820175
۱۳۹۰
۱۳۶ صفحه
۵۲۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های احمد آرام
خانه تلخ
خانه تلخ هما: (وحشت‌زده به همه نگاه می‌کند) چه کسی من رو به این سال‌های عذاب‌دهنده آورد؟ کی‌خسرو: اون ساعت! فرنگیس: ناله‌های من! (سرهنگ سایه به همه پشت کرده و رو به دیوار ایستاده است) هما: (اشاره به سرهنگ سایه) چرا او به همه ما پشت کرده؟ همایون: اون نمی‌خواد به گذشته برگرده. فرنگیس: حالا هم شرم‌زده ست. کی‌خسرو: شرم‌زده ست، چون کار دیگری از دستش ساخته نیست. سرهنگ سایه به ...
سگی در خانه 1 آنارشیست دست دوم
سگی در خانه 1 آنارشیست دست دوم جهان داستان‌های احمد آرام در هم تنیده شده است، به همین دلیل ترکیبی بدیع می‌سازد و وقایعی متنوع و در خور توجه. از همین رو تولید نور، رنگ و صدا یکی از شیوه های روایی، برای رسیدن به زبان مکان است. تحلیل روان‌شناختی آدم های این داستان‌ها، در بحبوحه زندگی پرپیج و خم معاصر، زوایای روح آنها را به جهان داستان‌هاش ...
این یارو آنتیگونه
این یارو آنتیگونه کافی شاپ بودابار در تقاطع خیابان مدیسون. در این کافی شاپ سه پرتره نقاشی مدرن از دو زن و یک مرد دیده می‌شود. تابلوها رو به تماشاگران آویخته است و پشت هر تابلو سه نفر (آنتیگونه، ایسمنه و پولی نیکوس) ایستاده‌اند که ما از زانو به پایین آن‌ها را می‌بینیم؛ انگار ادامه زنده آن سه پرتره‌اند. میزهای کافی شاپ در ...
باغ استخوان‌های نمور
باغ استخوان‌های نمور «... من یه دوندون لق دارم. گاهی که دلم می‌خواد درد بکشم باهاش بازی می‌کنم و فشارش می‌دم؛ نمی‌دونی چه لذتی داره! دلم می‌خواد با زدنم همین درد رو برگردونی تو چونه‌م. د بزن لاکردار، خجالت نکش! می‌دونم که تو هم به لذت می‌رسی، مردای این جوری زیادن، مردایی که وقتی زناشونو زیر دست و پا می‌گیرن انگار دارن تانگوی ...
صداهای نزدیک و در عین حال بسیار دور از صفدر و صفورا دوچرخه و سینما
صداهای نزدیک و در عین حال بسیار دور از صفدر و صفورا دوچرخه و سینما صفورا زانو در بغل گرفته و گریه می‌کند. کم کم بیماری صرع در او شروع می‌شود. و روی زمین دراز می‌کشد و دست و پا می‌زند. صفدر ترسیده و می‌دود و کاردی را از توی چمدان بیرون می‌کشد و دور صفورا دایره‌ای رسم می‌کند. صفدر نظاره‌گر اوست تا زمانی که صفورا آرام می‌گیرد و می‌نشیند. صفورا انگار صدایی می‌شنود. ذوق زده ...
مشاهده تمام رمان های احمد آرام
مجموعه‌ها