مجموعه داستان خارجی

من دانای کل هستم (مجموعه داستان کوتاه)

در یکی از این منظره‌ها پدرم مرد. نگاه نکردم. عیدی مرد. رسول به من گفت. من نشنیدم. نمی‌شنیدم رسول را. کسی گفت تندتر. نمی‌دیدمش اما صداش را خوب می‌شنیدم. گفت: تندتر تندتر! رسول گفت: صدای من رو نمی‌شنوی لامسب؟ گفتم: چی؟ و رسول فرو رفت، انگار در چاهی. بعد مادرم مرد. مونس بود اما، هرچند برای من نبود انگار. مرده بود انگار . بعد صداها همه محو شد . حتی صدای رویا. زنم، حتی صدای مادرم، بعد من خسته شدم. می‌دویدم اما. و زل زدم به اطراف که کسی نبود. تنها باد بود . می‌خورد به صورتم. و جیغ کشیدم. کسی نشنید. حتی خودم. حتی.

ققنوس
9789643114855
۱۳۹۰
۹۶ صفحه
۲۸۶۸ مشاهده
۰ نقل قول
مصطفی مستور
صفحه نویسنده مصطفی مستور
۱۸ رمان مصطفی مستور در ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۶۷ در رشته‌ی مهندسی عمران از دانشگاه صنعتي اصفهان فارغ‌التحصیل شد و دوره كارشناسی ارشد را در رشته‌‌‌‌‌‌‌‌ی زبان و ادبيات فارسی در دانشگاه شهيد چمران اهواز گذراند.وی هم اکنون ساکن اهواز می‌باشد.‏‎‏ مصطفی مستور نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه خیس در سال ۱۳۶۹ نوشته و در همان سال در مجلهٔ کیان به چاپ رساند. وی نخستین کتاب خود را نیز در سال ۱۳۷۷ با عنوان ...
دیگر رمان‌های مصطفی مستور
حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه
حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه دیشب توی پله‌های خونه لیز خوردم. بس که تند تند می‌رفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت:((حواست کجاست، دختر؟)) شب، قبل از خواب توی رختخواب مثل بچه‌ها بغض کردم و تا دیر وقت گریه کردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه کفشم پاره شده بود.
دويدن در ميدان تاريك مين (نمايش‌نامه در 4 پرده)
دويدن در ميدان تاريك مين (نمايش‌نامه در 4 پرده) غروب بود. من زل زده بودم به پشت دست‌هاش، هر دو وحشت کرده بودیم. بس که نزدیک شده بودیم به هم، بس که معصومیت ریخته بود آن‌جا، پشت دست‌ها. بعد، من با انگشت اشاره، خطی فرضی و مورب، درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست‌اش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم.
بهترین شکل ممکن
بهترین شکل ممکن دقیقه‌ای به وضعیتی که در آن گرفتار شده بود، فکر کرد. به‌ نظرش رسید میلیون‌ها قاتل حرفه‌ای بر تک‌تک سلول‌های خونی‌اش سوار شده‌اند و در سرتاسر قلمرو بدنش تاخت‌ و تاز می‌کنند. فکر کرد وسط تماشای فیلم مهیجی در سینما با احترام به او می‌گویند از سینما بزند بیرون. احساس ‌کرد درست وقتی که فکر می‌کرده زندگی برای او به ...
من دانای کل هستم
من دانای کل هستم وقتی پدر الیاس مرد چه خبر ناگهانی‌ای بود. انگار هزار نفر مرده بود. کسی نمی‌مرد آن روزها، انگار. فقط پدر الیاس مرد. بس که پیر بود. انگار نباید می‌مرد. وقتی غلام‌سگی طوبا را بی‌سیرت کرد چه کار زشتی کرد غلام. انگار هزار دختر را. روزنامه‌ها انگار خبر نداشتند چاپ کنند، خبر غلام را چاپ کردند. و ما انگار بلیت بخت‌آزمایی ...
3 گزارش کوتاه درباره نوید و نگار
3 گزارش کوتاه درباره نوید و نگار قبل از هرچیزی باید بگم احتمالا از این داستان خوش‌تون نمی‌آد. اما به قول یحیی سورآبادی، همون که برای بچه‌ها قصه می‌نویسه، گاهی از چیزی که امروز خوش‌تون نمی‌آد ممکنه فردا خوش‌تون بیاد. اگه از اون آدم‌هایی هستید که می‌تونید تا فردا صبر کنید، گمونم بد نیست داستان رو بخونید. جدی می‌گم. نوشتن‌اش یکی دو سال طول کشیده اما شرط ...
مشاهده تمام رمان های مصطفی مستور
مجموعه‌ها