رمان ایرانی

اوج غرور

آقا مظفر خواهش می‌کنم تقاضام رو قبول کنید، این جوری دلم قرص می‌شه که خونه پدری‌ام رو به دست نا اهل نسپرده‌ام. آقا مظفر شانه‌های تخم‌مرغ را جلوی پیشخوان قرار داد و با تردید گفت: دخترم، خودت بهتر می‌دونی که دست و بال پسرم و زن و پچه‌هاش تنگه. مطمئنم تو این خونه رو با قیمت خیلی بالایی می‌تونی اجاره بدهی. ولی پسرم، چی بگم؟ می‌ترسم در حقت ظلم کنم و با این پول ناچیز روسیاهت بشم. دشمنت روسیاه باشه آقا مظفر، باور کنید دادن یا ندادن اجاره اصلا برام مهم نیست، حتما خبر دارید که در تهرون پیش عمه زن‌عمو کوکبم زندگی می‌کنم با این وجود خدا رو شکر دیگه نیاز مالی ندارم.

پگاه
9789646503892
۱۳۸۷
۵۸۴ صفحه
۵۱۵۸ مشاهده
۰ نقل قول
هایده حائری
صفحه نویسنده هایده حائری
۶ رمان هایده حائری بازیگر، نویسنده و کارگردان سینما، تئاتر و تلویزیون ایرانی است. حائری در سال ۱۳۳۳ در تهران متولد شد. عمه او، طوسی حائری، دومین همسر احمد شاملو بود و نخستین تجربه های نمایشی حائری اجرای اشعاری از احمد شاملو در تلویزیون ملی ایران. هایده حائری فارغ‏التحصیل رشته کارگردانی دانشگاه نیویورک آمریکا و دکتری پژوهش هنر از دانشگاه هنر ایران است. او پس از بازگشت به ایران به استخدام دانشگاه فارابی درآمد. شروع فعالیت نمایشی او در ایران از سال ۱۳۶۷ ...
دیگر رمان‌های هایده حائری
حس مبهم عشق
حس مبهم عشق خندیدم و در فضای عطر تنش غرق شدم که شنیدم گفت: وقتی رفتیم تهران بلافاصله میریم می‌گردیم دنبال یک خونه خوب نزدیک خونه خودمون که تا دایی اینها اومدند مقدمات کار رو فراهم کنیم. یک روز تاخیر هم عواقب داره! لبخندی زدم و بی اختیار پرسیدم : چه عواقبی؟! دوباره موهایم را بوسه‌باران کرد و نجواگونه گفت: یعنی تو نمی‌دونی؟!
حس خفته
حس خفته از خشم و عصبانیت قرمز شدم یک دقیقه پیش جور دیگه‌ای حرف می‌زد و با منت می‌گفت برای تحویل گرفتنم پیشم نشسته ولی حالا جلوی مامان سودابه طوری صحبت می‌کرد که انگار کنار من توی طویله نشسته؟! توهینش غیر قابل تحمل بود، با غیظ گفتم، کسی مجبورت نکرده اینجا بنشینی؟! و زیر لب غرغر کردم: انگار کارت دعوت برایش فرستاده بودم. مامان ...
لحظه تمنا
لحظه تمنا چیزی دیگر نمانده بود که راستش را بگویم و فریاد بزنم که بی‌کس و کار نیستم و خواهرم پلیس است و پدر و مادرم چشم انتظار در خانه منتظر هستند. و هرچه در اسرار داشتم رو کنم که کیان با صدای کلفت و مردانه‌اش بلند گفت: صبر کنید. مراد کنار در ایستاد و با سرخوشی به کیان نگاه انداخت ...
تسلیم نگاه
تسلیم نگاه از روزنه نگاه آغازم کن تا در تب دیدار تو پرواز کنم....
مشاهده تمام رمان های هایده حائری
مجموعه‌ها