امشب را فراموش نکن. شبی که در رویای هرکس می تواند باشد. رویای نزدیک در بستر خوابآلود شب. بستر عشق جایی روی ابرهاست به همان نرمی. به همان سخاوت. در سکوت و تاریکی شب رمزی نهفته است. شب آویز اتاقت غوغایی از ستارگان است و ماه مهمان دل عاشق است.
مهر من
این کتاب یک رمان و دربارة زن جوانی است که شرح حال زندگی پر فراز و نشیب او را از زمانی که هفت سال داشته است میخوانیم. «صبا» فرزند زنی زحمتکش و رنجکشیده است که با تحمل سختیهای زیاد سعی دارد دخترش را به جایی برساند اما او در شانزده سالگی عاشق پسری کفترباز میشود و عاقبت بیتوجه به مخالفت ...
3 ایکسلارژ
با خوشحالی گفتم: «نظرش در مورد ازدواج من چیه؟ » «میگه خیلی خوبه، هرشب بره مترو، من ایستگاه آخر منتظرشم.»
«وای نه مامان... نمیخوام کسی منتظرم باشه... از خیر شوهر پیدا کردن تو مترو گذشتم.»
«بابابزرگ از دستت ناراحت شد. میگه ناشکر نباش. ایستگاه آخر جای بدی نیست از جهنمی که ما توش هستیم خیلی خیلی بهتره.»
تنها من 2
... انگار کسی روی دستم افتاده بود و میبوسید و نوازش میکرد و اشکهایش روی پوست زرد و خشکیدهام چکه میکرد. شاید پدر بود، بارها که در خواب بودم او را به این حالت دیده بودم.
صدایش در بغضی ناتمام شنیده میشد:
- منو ببخش. خدایا، چی میبینم... چه بلایی سر عزیزم، امیدم، عشقم اومده چرا خدا؟ چرا...
نصیب
گرمای ظهر تابستان آزاردهنده بود. با وجود این محکم چادرش را به خود پیچید و رویش را محکمتر از قبل گرفت. هرچند که نفس کشیدن برایش دشوار میشد، اما چارهای نداشت. صدای قدمها نزدیکتر و نزدیکتر میشد. در کمرکش کوچه ناگهان دست سنگینی او را از پشت در آغوش کشید. هول برش داشت و بیاختیار جیغ کشید...
آرام
سایهبان نگاهت،
در دمادم بارش ابرها،
مخمور و شکننده و پرتاب.
وقتی بر گونههای لعابینت، قطرات اشک میغلطد،
چه زیباست!
دیدن مژگان نمناکت.