رمان ایرانی

شب آفتابی

اگر چه امروز با روزهایی که من جوان بودم تفاوتی پیدا کرده به اندازه قرن‌ها ولی سرگذشت آدم‌ها و عشق و حتی نفرت‌شان همیشه تکرار مکررات است. این روایت‌ها دیگر مادر و دختر نمی‌شناسد مثل اینکه هر کس آینه دیگری است و هر دختری می‌تواند از فصه ناگفته مادرش بیاموزد. زندگی پر است از نتاقض‌ها و ناشناخته‌ها درست مثل وجود آفتاب روشنی بخش در دل شبی تاریک فقط باید باورش کرد: شبی که در آن آفتاب هست!

شادان
9789642919505
۱۳۹۰
۵۶۸ صفحه
۸۶۸ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های منیر مهریزی‌مقدم
مدارا
مدارا عاشق شدن خیلی سخت نیست و شاید هرکسی از پس آن بربیاید. دلی می‌خواهد چون پرنده که رهایش کنی در آسمان عشق بی‌مهابا.اما نگهداری عشق آن‌هم برای سالیان کار هرکسی نیست پرنده‌ای می‌خواهد خستگی‌ناپذیر در آسمان عشق.من عاشق دل‌خسته بودم و عاشق دل‌‌خسته داشتم تبی تند از عشق که به همان تندی خاموش شد.اما اکنون تو را می‌بینم که به ...
غروب دل
غروب دل من هنوز نمی‌دانم که وابستگی آدم‌ها، و حتی دلبستگی‌هایشان به کدامین دلیل شکل می‌گیرد و ریشه می‌دواند. اگر در یک لحظه تمام مناسبات خونی یک نفر زیر سوال برود آیا از دوست داشتن‌های او کاسته می‌گردد؟ این یک دوراهی است و می‌خواهم خود را متقاعد سازم که در احساس من هیچ تغییری رخ نمی‌دهد حتی اگر بدانم که تو دیگر آن ...
کوچه
کوچه وقتی تو آمدی شبیه به آدم‌های بی‌پشت و پناهی بودم که با کوچک‌ترین نسیمی آماده شکستن هستند. اگرچه هیچ‌گاه نخواستی تا سخنی از عشق بر زبان آوری اما یک حس، شاید حسی زنانه به من از نگاه و حمایت‌هایت می‌فهماند که این غرور شاید ناخواسته دیواری است میان قلب و زبان تو. حتی امروز که یک حادثه تو را تا ...
هم‌راز
هم‌راز زمانی که فرشته وارد زندگی‌مان شد، با خود اندیشیدم که دیوی وارد حریم ما شده، اما با گذشت زمان متوجه آن شدم که فرشته واقعا فرشته است. الان که به گذشته نگاه می‌کنم زندگیم سرتاسر، دستخوش حوادث بوده است. چرا روزگار چنین سر ناسازگاری با من داشته است.
مشاهده تمام رمان های منیر مهریزی‌مقدم
مجموعه‌ها