لالهزار مرداب
آیا مرداب لالهزار میزاید؟
این تقابل در ذات زندگی آدمهاست یا با نگاه ما پدید میآید؟
نگاه به شکوه و طراوت و شیفتگی عاشقانه به طبیعت با زایش مرگ و تابلو اندوهزاری پایان داستان را سوال برانگیز کرده است...
ول کنید اسب مرا
نگاه ماهرخ به چهرهام توی آینه دوخته شده بود. کنارش زانو زدم. توی آینه به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: نگاه تو، مرا خلع سلاح کرده دختر. کف دستم را زیر چانهاش گذاشتم و سرش را بالا آوردم. گونههاش از شرم مثل آتش کنده اجاق، سرخ و گداخته شده بود. چاقو را از جیب کتم بیرون آوردم. برق تیغه چاقو ...
راز اشکهای کریستالی
رستم در مرداب خوان دوم
نگاه آرش روی چین و شکن موجها لرزید و در سینه یک تپه موج غرنده تاب خورد و به ماسهزار ساحل افتاد. با پسنشینی لغزان تیغههای آب، آه کشید و فکر کرد، کاش پارویی به پهنای یک دشت در دست داشت و با آن بر سر موجها میکوبید و تپههای آب را میشکست و صاف میکرد. بعد قایقاش را روی ...