شبنگارهها
«ما جنگیدیم سالها، خون دشمن، خون خود را روی خاکی ریختیم که از زیر پایمان در میکشیدند. دیگر نه اینجا نه هر جای دیگر، کسی به خون هدر شده ما اهمیت نمیدهد، دنیا ما را به صورت «خبر» میبیند. روزی خبر اول بودیم و حالا نه. خبرهایی جعلی که ربطی به واقعیت زندگی ما ندارد.»
روز جشن کلمات (شعر معاصر)
بیفایدست با تو سخن گفتن.
از درختی که ندیدهایم من و تو.
رویان از الفبا و اعداد.
خیال، نمیشود برای کسی آب و نان.
نیشخند ایرانی (گزینه داستانها و یادداشتهای طنزآمیز و طرحهای هجایی کاتب) مجموعه داستان
این کتاب شامل گزینهای از چهار کتاب شامل یادداشتهای آدم پرمدعا، آقای ذوزنقه، یادداشتهای بدون تاریخ شب نگارهها میباشد. این کتاب یادآور روزها و سالهایی است که در آن مردم و وطن را عاشقانه نگریسته و مومنانه تصویر کردهام. به تو تقدیم میکنم که آن روزها هنوز یه دنیا نیامده بودی، حالا که مخاطب من شدهای حرفهای دیگری هم با ...
از قلعه تا سرحد
چکاوک روی نزدیکترین شاخه گردو نشسته بود. هویی زد. آقا دستی تکان داد. پرنده نپرید.
پرسیدم:چکاوک است؟
آقا گفت: چه میدانم
چکاوک دوباره هویی زد، یقین کردم چکاوک است که میگفتند فال بد میزند.
گفتم اگر چکاوک نیست ، پس چه مرغیست؟
چه میدانم، حوصله داری پسر؟
آقا روزنامه میخواند، چکاوک هو میزد،من گرسنه بودم، باغ داغ بود.
صدای موتور آمد، جیپ بود ، ایستاد.