شعر 26
پیش از آن که رفته باشم از دست.
بگذار دستهایت را دست خود بدانم.
دشتها و جنگل و کوه و دریایت را.
تن من کن.
پیش از آن که مرگ در ربایدم سرد.
در ایوانم پدیدار شو.
در این هوا
در این هوا یک رمان و داستان کارگردان و گروه بازیگرانی است که گردهم آمدهاند تا نقش دیگری را ایفا کنند، و پس از آن باز خود باشند و همه چیز را در چنگ خود داشته باشند، غافل از اینکه بازیخوردة بازی خویشاند و دانسته و ندانسته به بازی واداشته شدهاند. این کتاب زندگی و بازیهای ناگزیرش را تصویر ...
از قلعه تا سرحد
چکاوک روی نزدیکترین شاخه گردو نشسته بود. هویی زد. آقا دستی تکان داد. پرنده نپرید.
پرسیدم:چکاوک است؟
آقا گفت: چه میدانم
چکاوک دوباره هویی زد، یقین کردم چکاوک است که میگفتند فال بد میزند.
گفتم اگر چکاوک نیست ، پس چه مرغیست؟
چه میدانم، حوصله داری پسر؟
آقا روزنامه میخواند، چکاوک هو میزد،من گرسنه بودم، باغ داغ بود.
صدای موتور آمد، جیپ بود ، ایستاد.
شبنگارهها
«ما جنگیدیم سالها، خون دشمن، خون خود را روی خاکی ریختیم که از زیر پایمان در میکشیدند. دیگر نه اینجا نه هر جای دیگر، کسی به خون هدر شده ما اهمیت نمیدهد، دنیا ما را به صورت «خبر» میبیند. روزی خبر اول بودیم و حالا نه. خبرهایی جعلی که ربطی به واقعیت زندگی ما ندارد.»