رمان ایرانی

بعد از آن شب

آدم‌های تنها و وانهاده‌ هر یک از این داستان‌های کوتاه در عین حال که با محیط زندگی و جهان بی رحم و بی تفاوتی که ‌آن‌ها را به بازی گرفته است احساس بیگانگی می‌کنند، با آدم‌های تنها و وانهاده‌ داستان‌های دیگر او وجوه مشترک و خویشاوندی نزدیکی دارند. رشته‌ای پنهانی، این آدم‌های به ظاهر متفاوت را به هم‌دیگر پیوند می‌دهد. مرد جوانی که تازه از فرنگ برگشته است در اولین دیدار دل به زنی می‌بازد که چیزی از او نمی‌داند، در داستان بعدی به مرد جا افتاده‌ای تبدیل می‌شود که به دنبال یک زن ناشناس راه می‌افتد تا به رویاهای ناکام مانده‌ی سال‌های گذشته‌اش جان تازه‌ای بدهد، و همان پیرمرد تنهایی‌ است که در داستان دیگری از بالین همسر تازه درگذشته‌اش بچه‌هایی را که با کیف‌ها و کوله‌پشتی‌هایشان به مدرسه می‌روند تماشا می‌کند. و زن تنهایی که برای شوهرش که در سفر است نامه می‌نویسد، شاید همان زنی باشد که در داستان دیگری عاشق مرد محتاطی شده است که حوصله‌اش را ندارد به یک رابطه‌ی پر درد سر ادامه بدهد.... دل‌باختگی محور عمده‌ی داستان‌های این مجموعه است و سادگی و صمیمیتی که در روایت این داستان‌ها به کار رفته لحنی طبیعی و باور نکردنی به آن‌ها می‌دهد و روایت می‌کند که از سرچشمه‌ای بکر جوشیده‌اند.

مرکز
9789643056179
۱۳۸۷
۱۱۴ صفحه
۱۰۱۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های مرجان شیرمحمدی
1 جای امن (7 داستان کوتاه)
1 جای امن (7 داستان کوتاه) از آن‌جایی که ایستاده بودم، چیزی نزدیک به پانصد تا کله‌ی تراشیده و نتراشیده دیدم که داشتند سرک می‌کشیدند. فوری خودم را پس کشیدم کافی بود یکی‌شان ما را ببیند و قیامتی بشود. آن وقت بود که دیگر هیچ‌کس حریفشان نبود. باورم نمی‌شد. این بچه‌ها از صبح پشت در بسته ایستاده بودند. حالا که این تو بودم، انگار با آن‌ها ...
خانه لهستانی‌ها (1 داستان)
خانه لهستانی‌ها (1 داستان) مرجان شیرمحمدی داستان‌نویسی است شناخته‌شده. او در سال‌های گذشته چندین کتاب منتشر کرده که از اقبال مناسبی برخوردار بوده‌اند و پای‌شان به سینما نیز باز شده است. تازه‌ترین نوشته او یعنی خانه لهستانی‌ها احتمالا متفاوت‌ترین‌شان هم هست. این رمان داستان آدم‌هایی است ساکن خانه‌ای بزرگ در جنوب تهران، خانه‌ای بازمانده از سال‌های دور. داستان در زمانه پهلوی دوم می‌گذرد ...
آذر شهدخت پرویز و دیگران
آذر شهدخت پرویز و دیگران صف ماشین‌های خانواده دیوان‌بیگی وارد سرازیری پارکینگ فرودگاه شد و همگی به دنبال هم در یک ردیف خالی پارک کردند. دیوان‌بیگی بعد از مدت‌ها، پشت ماشین خودش نشسته بود و شهدخت در کنارش و آذر پشت. درهای ماشین‌ها یکی یکی باز شد و همه به جز فرناز و بچه‌ها که نیامده بودند، از ماشین‌ها بیرون آمدند. اسکندر برای پیدا کردن ...
این 1 فصل دیگر است
این 1 فصل دیگر است ‹‹ ... سر ظهر منتظر دختر بود. باران می‌بارید و او خیس شده بود اما عین خیالش نبود. دختر را دید که بارانی پوشیده و یک چتر دستش گرفته و دارد می‌آید طرفش. اولین باری بود که با یک دختر قرار می‌گذاشت...››
مشاهده تمام رمان های مرجان شیرمحمدی
مجموعه‌ها