من سکوت و انتظار
یه روزی نفرت تنها حسی بود که میشناختم، ازخودم و دیگرون بیزار بودم، حال و حوصله هیچی و هیچکس رو نداشتم، یه روزایی میشد که تا بعدازظهر از رختخواب بیرون نمیاومدم، حال و حوصله هیچ کاری نداشتم، خوارکم فقط گریه بود و اشک و آه... اگه نجنبیده بودم و به خودم نمیاومدم الان جام تو دارالمجانین بود. حالا گذشته رو ...
آبی مات
انگار انتظار داشت همون دختر بچه نه ساله اومده باشه استقبال؟! یعنی من نباید بزرگ میشدم؟ معلوم بود یه لحظهام به من فکر نکرده. منو همون یازده سال پیش تو فرودگاه جا گذاشته و توقع داشت همونجوری مونده باشم مثل یه مجسمه یا یه قاب عکس... یه خاطره.
نیلا
از این همه قشنگی دل کوچکش مالامال از شادی شد و از خالق مهربانش تشکر کرد. آهی از سر رضایت کشید، لحظاتی به خودش خیره شد. ناگهان دلش فرو ریخت و چندین مرتبه پلک زد و سعی کرد بغضش را فرو دهد، مغرورانه سر را بالا گرفت و به خود نهیب زد: گریه نه. الان وقتش نیست، نباید از خودم ...
عشق توت فرنگی نیست
محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمتهای عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملالآور میشود. هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسرعموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو میریزد... درمانده و پریشان در جستوجوی راه حل مناسبی، ناگزیر تصمیمی عجیب، سوال برانگیز و در عین حال هیجانانگیز میگیرد. تصمیمی هنجارشکن و مغایر با عرف جامعه. که...