مجموعه داستان خارجی

پزشک دهکده (مجموعه داستان کوتاه)

(Ein landarzt)

خواننده این مجموعه بی‌تردید با داستان‌هایی مواجه خواهد شد که از هر جهت تفسیر یا تشریح می‌طلبد.

خوارزمی
9789644870873
۱۳۸۷
۹۶ صفحه
۱۹۴۰ مشاهده
۰ نقل قول
نسخه‌های دیگر
فرانتس کافکا
صفحه نویسنده فرانتس کافکا
۴۲ رمان آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند. مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند ـ فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند ـ کافکایی می‌گویند. کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان ...
دیگر رمان‌های فرانتس کافکا
زنی کوچک (مجموعه 2 داستان به همراه نقد و تفسیر) مجموعه داستان
زنی کوچک (مجموعه 2 داستان به همراه نقد و تفسیر) مجموعه داستان کافکا این داستان را در اواخر زندگی خود یعنی در اواسط نوامبر سال 1923 به رشته تحریر درآورد. داستان «زنی کوچک» یک استثنا به نظر می‌آید، زیرا در این داستان سخنی از هنر در میان نیست. راوی داستان، روحیات و طرز برخورد زنی را مورد توصیف قرار می‌دهد که در محل زندگی‌اش به سر می‌برد. او پیش از آن‌که سخنی از ...
نامه‌هایی به میلنا
نامه‌هایی به میلنا در ((نامه‌هایی به میلنا))، عشق به مصاف خودشناسی بیرحمانه و اندیشه‌های پر کشمکش می‌رود. این همه ترس و تشویش،‌ این همه مشتاقی و پریشانی و این همه کشش و گریز از چیست؟ جاذبه زنانه یا مهارشدنی و تدبیر‌ پذیر است یا صیاد اراده. در هر حال، به شرط رضایت معشوق،‌ تصمیم برای مرد عامی چندان دشوار نیست، کافکا را چه ...
بلوم فلد عزب میان‌سال
بلوم فلد عزب میان‌سال ضمن اینکه به زودی توپ‌ها خسته خواهند شد، به زیر کمد خواند غلتید، و آرام خواهند گرفت. بلوم فلد، به رغم نتیجه‌گیری، با عصبانیتی خاص توپ را به زمین می‌کوبد. عجیب این است که رویه نازک و تقریبا شفاف آن توپ سلولزی به زمین که می‌خورد نمی‌شکند و توپ‌ها بدون لحظه‌ای توقف،‌ جست و خیز کوتاه و هم ‌آهنگ خود ...
مسخ
مسخ یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌ای تمام عیار عجیبی تبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‌ای مانند دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است...
دیوار
دیوار توم بی‌آنکه به من نگاه کند دستم را گرفت. ‹‹پابلو من از خودم می‌پرسم... از خودم می‌پرسم آیا راست است که آدم نیست و نابود می‌شود؟›› من دستم را بیرون کشیدم و گفتم:‹‹کثافت‌مآب. میان پایت را نگاه کن.›› به قدر یک حوضچه آب بین پاهایش بود و قطره‌ها از شلوارش می‌چکید. به حال وحشت‌زده گفت: این چیست؟ گفتم تو شلوارت شاشیدی. از جا در رفت و ...
مشاهده تمام رمان های فرانتس کافکا
مجموعه‌ها