مرد ژولیده از دیار عرب آمده و برای شاهنشاه ایران خسرو پرویز پیام آورده است.
این خبر دهان به دهان میگردد و به گوش خسرو پرویز میرسد. خسرو پرویز که بر تخت جواهرنشان خود تکیه داده است آرام و بیاعتنا میگوید: بیاید.
۲۹ رمان
سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آنرا رها كرد و بهطور جدی كار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
ضریح چشمهای تو
بیآنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بیسیم زمزمه کرد:
«عراقیها آمدند، الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آنها را به وضوح میبینم. آنها هم میتوانند مرا ببینند ولی هنوز ندیدهاید. یکیشان به این سمت میآید...»
با ناباوری از بیسیم شنید:
«کشف صحبت نکن سعید، با کد صحبت کن!»
پهلوان و فیل
پاهای فیل، مثل چهار ستون محکم و استوار بر زمین ایستاده بود و گوشهایش مثل دو پرده بزرگ و ضخیم در دو سوی صورتش تکان میخورد. دو عاج بلند و سپید و براق از دو طرف خرطومش بیرون آمده و رو به آسمان ایستاده بود.
هرکس از سر تعجب و حیرت، چیزی میگفت:
یکی میگفت: ‹‹در سرزمین ما فیل به این بزرگی ...
2 کبوتر 2 پنجره 1 پرواز
سرت را اگر روی پایم بگذاری، دستم را اگر در میان موهایت گم کنی، چشمهای بستهات را اگر به من بدوزی، کلام مرا شاید بهتر دریابی.
صدای دلخراش خمپاره میخواهد نگذارد که تو حرفهایم را بشنوی. این جاده قلوه کن شده از گلولههای نابینای دشمن، این تکانهای بیوقفه و ناگزیر آمبولانس، غرشگاه و بیگاه هواپیماها و هلیکوپترهای، ریزش بیامان گلولهها، نمیگذارند ...
طوفان دیگری در راه است
فکر میکنم دچار حالتی شبیه «دوست داشتن» شده باشم! نمیتوانم اسمش را بگذارم عشق. برای اینکه به قول همیشه تو، عشق ساده نیست. ولی دوست داشتن چرا!
کافیست که تو دختری را تصادفا در یک مهمانی ببینی ـ مهمانیای که ایرانیها به مناسبت چهارشنبه سوری برگزار کردهاند ـ و قیافهاش به دلت بنشیند. و بهخصوص چالهای که موقع خندیدن، روی گونهاش ...
حرفهایی که کهنه نمیشوند (مجموعه مقالات مهدی شجاعی)
آنها توقعات عجیبی از ما داشتند. توقعاتی که به هیچ قیمتی قابل تحمل نبودند. آنها میخواستند زمام امور ما را به دست خودشان بگیرند. آنها میخواستند ما از خودمان ارادهای نداشته باشیم. میخواستند اراده آنها را عمل کنیم.
عدهای میگفتند: مگر چه اشکالی دارد که زمام امور را به دست دشمنان بسپاریم؟ اینها طبیعتا آدمهای احمقی بودند. آدم عاقل که ...