دوباره برگرد و ببین که من بزرگ شدم
شاید کمی دیر باشد
دوباره برگرد و ببین که عاشق شدم
شاید کمی دیر اما شدم
دوباره برگرد تا نقطه سر خط باشیم
در امتداد دو خط موازی...
آرام
سایهبان نگاهت،
در دمادم بارش ابرها،
مخمور و شکننده و پرتاب.
وقتی بر گونههای لعابینت، قطرات اشک میغلطد،
چه زیباست!
دیدن مژگان نمناکت.
تنها من
انگار کسی روی دستم افتاده بود و میبوسید و نوازش میکرد و اشکهایش روی پوست زرد و خشکیدهام چکه میکرد. شاید پدر بود، بارها در خواب بودم او را به این حالت دیده بودم.
صدایش در بغضی ناتمام شنیده میشد:
- منو ببخش. خدایا چی میبینم... چه بلایی سر عزیزم، امیدم، عشقم اومده چرا خدا؟
هیس کسی نفهمه
ساعتها کنار پنجره به دریا خیره میشدم خسته نمیشدم. یادش بخیر به فرزاد قول داده بودم بدون او پا به جزیره نگذارم ولی زیر قولم زدم. حالا کجاست؟ بی من و من بی او...
تلافی
بهار آمده بود، اما در قلب من، هنوز زمستان بود و گرمایی حس نمیکردم. از دید و بازدید روزهای عید، منزجر شده بودم و انزوا بهترین تسکین دهنده برای درد من بود.
حمید با سبد گلی زیبا به دیدنم آمد. هنوز با هزاران امید نگاهم میکرد و منتظر بود جوابی به او بدهم. نمی خواستم بحثهای گذشته تکرار شود، چرا که ...
مثل هیچکس
صدای ریزش باران به گوش میرسید و قطرات آن شتابان به هر سو پراکنده میشد. نیمی از پرده خیس شده بود. اما چه اهمیتی داشت؟ وقتی هوای نفسم در نفسش گره خورد و خیال رهایی نداشت، دیگر محال بود به چیزی دیگری بیندیشم. بگذار باران به مهمانی اتاقم بیاید و همه کفپوشها را تر کند و اگر قابل دانست به ...