رمان ایرانی

چلچراغک

وقتی به تهران رسیدند انگار عطر همه چیز تغییر کرده بود.شیشه اتومبیل فیاتی که در آن نشسته بودند را پایین داد تا بوی پاییز را بهتر احساس کند.راهی منزل خاله‌اش بود اما پاییز زودتر از شهر آنان سراغ تهران آمده بود.این را از بویی که در هوا می‌پیچید و از پنجره ماشین به درون می‌آمد فهمید.به راننده دستور دادتا نام خیابان‌ها را برای او بگوید...

البرز
9789644428913
۱۳۹۳
۴۵۸ صفحه
۳۸۲۶ مشاهده
۱ نقل قول
دیگر رمان‌های بهیه پیغمبری
بخت طوبی
بخت طوبی
با باد می‌خوانم
با باد می‌خوانم
به جز مهر به جز عشق
به جز مهر به جز عشق اگه عشق آتش می‌زد و می‌سوزاند و درد و اشک و آه و اسف و بی‌قراری داشت. اگر جانش را به لب می‌رساند بی‌حوصله و بی‌تاب و کلافه‌اش می‌کرد. مهر چون دارویی آرام‌بخش ساکتش می‌کرد. درونش را خنک و هوایی را که به سینه می‌کشید فرح‌بخش و پر از لذت می‌کرد.
عشق و عطش
عشق و عطش احساساتی عمیق و سر به طغیانی در من بنای جوشیدن گذاشت.مطمئن بودم پس از سال‌ها سرما و برودت در کنج قلبم احساس گرما و حرارت می‌کنم. خون گرمی بدنم را داغ می‌کرد، آن‌چنان که در عطش حس مرموزی می‌سوختم. به چشمانش زل زدم. دریای عظیمی از عشق و محبت در چشمانش به طوفان افتاده و تا ساحل نگاهم پیش می‌آمد. ...
مشاهده تمام رمان های بهیه پیغمبری
مجموعه‌ها