نمایش‌نامه

سانتاماریا (جلد دوم نمایش‌نامه)

.

9789643373429
۱۳۸۷
۱۸۴ صفحه
۴۹۶ مشاهده
۰ نقل قول
مهدی شجاعی
صفحه نویسنده مهدی شجاعی
۲۹ رمان سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. هم‌زمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آن‌را رها كرد و به‌طور جدی كار نوشتن را در قالب‌های مختلف ادبی ادامه داد.

حوالی سال‌های 58 و 59 یعنی حدود ...
دیگر رمان‌های مهدی شجاعی
قصه پلنگ سفید
قصه پلنگ سفید پلنگ‌ها خشمگین و عصبانی فریاد زدند: نه این کار را نکن! یکی گفت: این کار باعث شرمندگی پلنگ‌ها می‌شود. دیگری گفت: پس غیرت پلنگی کجا رفته است؟ سومی گفت: آدم‌ها همیشه با پلنگ‌ها دشمن هستند. پلنگی که پیرتر از همه بود گفت: تا به حال هیچ آدمی به پلنگ‌ها مهربانی نکرده است.
امروز بشریت
امروز بشریت صبح آمد و بی مقدمه گفت: «امروز بشریت خسته است» گفتم: «خب، بله ، ولی چطور؟» گفت: راستش دیشب را نخوابیده‌ام. گفتم: خب، این بشریت بی‌همه چیز می‌تواند از الان تا شب کپه مرگش را بگذارد تا دیگر خسته نباشد. د همین دیگر، نمی‌توانم، اگر می‌توانستم که مساله‌ای نبود. از اینکه بخواهد دوباره دستم بیندازد، هراس داشتم ولی احساس می‌کردم این بار استثنائا حرفی ...
با تو سخن گفتن
با تو سخن گفتن درخت‌ها، تقریبا یادشان است که خداداد چه وقت و چگونه به میهمانی آنها آمد. خود خداداد هم وقتی که درست فکر می‌کند و به گذشته‌ها برمی‌گردد، چیزهایی به خاطرش می‌آید. هوا طوفانی بود و ابرهای سیاه تمام چهره آسمان را پوشانده بود. موج‌های دریا خروشان و خشمگین خود را به دیواره شکسته کشتی می‌کوبیدند و تلاش می‌کردند که کشتی را در ...
ضریح چشم‌های تو
ضریح چشم‌های تو بی‌آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی‌سیم زمزمه کرد: «عراقی‌‌ها آمدند، الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آنها را به وضوح می‌بینم. آنها هم می‌توانند مرا ببینند ولی هنوز ندیده‌اید. یکی‌شان به این سمت می‌آید...» با ناباوری از بی‌سیم شنید: «کشف صحبت نکن سعید، با کد صحبت کن!»
وقتی او بیاید
وقتی او بیاید آهو پای زخمی‌اش را دراز کرد به درخت بید تکیه داد و گفت: دیروز گرگ تنها بچه‌ام را پاره پاره کرد و خورد. کمر بید از شنیدن این خبر خمیده‌تر شد. جویبار ناگهان بر خود لرزید و اشک در چشمهای گل سرخ حلقه زد. آهو پیش از آنکه بقیه حرفی بزنند یا سوالی بکنند ادامه داد: تنها فرزندم را بسیار ...
مشاهده تمام رمان های مهدی شجاعی
مجموعه‌ها