احمق ما مردهایم (داستانکهای رسول یونان)
من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چهطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
ـ احمق! ما مردهایم.
آن مرد دروغ میگفت اینجا بلدرچین نیست
آیمان: من میخوام بخوابم و به بهشت برم.
پرستار: چشماتو ببند. شاید هم رفتی. از کجا معلوم!
آیمان: پلکهایش را میبندد بهشت هم مثل اینجاس؟ اونجا هم باید قرص بخورم؟
پرستار: نه فرق میکنه! تو بهشت مریضی نیس.
آیمان: اما تا اونجایی که من میدونم هس. اگه... اونجا... مریضی... نبود شما... شبا... منو... از خواب بهشت جدا نمیکردین و بهم قرص نمیدادین!
گندمزار دور آوازی عاشقانه برای مرگ قطاری در برف
الیاس:... به نظر من، رفتن تو دلیل داره و اون اینه که تو گناه کردی و فرار میکنی.
نینا: (بلند میشود و چمدانی میآورد تا لباسها و وسایل شخصیاش را جمع کند) و تنها گناهکاران فرار میکنن تو میخوای اینو بگی، نه؟
الیاس: آره
نینا: اما زندانیا هم همین کارو میکنن.
دیر کردی ما شام را خوردیم
تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود.
تن به گفت و گو نمیداد. در دنیای خودش زندگی میکرد. با این همه، آدمهای فضول دستبردار نبودند. گاه و بیگاه متلک بارش میکردند که زبانش را گربهها خوردهاند. ما میدانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق میشود و با صدای بلند جواب همه را میدهد، اما ...
فرشتهها
گفت: من فرشتهام!
قاضی پرسید: بالهایت کو؟
گفت بالهایم را بریدهاند!
قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشت کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی میخواستند به دستهایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتی بعد قاضی در کتابهای قانون دنبال مادهای میگشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.