راننده توی اوتول چرت میزد. بچهها نشسته بودند دور تا دور میدانگاهی و اوتول سیاه اقلیما را نگاه میکردند و فینشان را بالا میکشیدند. پسرکی از سر شیطنت ریگی پرت کرد که خورد به شیشه اوتول. راننده پرید و کلاه از سرش افتاد. بچهها خنده ترکاندند...
خونخواهی
با این دختر همه ضجههای عمه عذرا را از یاد میبرد. خانهشان را که شده بود جهنم. اتوبوسهای آزادگان را که هر کدامشان که از مرز رد میشدند مادر میافتاد به صرافت تهیه و تدارک که اینبار محمد همراهشان است و از محمد هیچ خبری نمیشد. حنیف را فراموش میکرد که او با دستهای خودش قرآن گرفته بود بالای سر ...
زمستان با طعم آلبالو
دکتر صفوی با چشمهایی پر از غم نگاهم میکند. آنقدر دارد غصهام را میخورد که میخواهم بلند شوم و سر تاسش را ببوسم. با صدای غمگینش میپرسد؟ چرا؟ چرا چنین تصمیمی گرفتید؟ میگویم چون از دست تو به ستوه آمدم. میگویم که از بعد سنگ روی یخ شدنم آن هم چهار شب پشت هم که ساسان نفلهشده خواستم موهایم را ...
نفرین جغد
بامداد شاگرد اول شده. مگر ممکن است کسی که تا به حال توی مدرسه دیده نشده شاگرد اول بشود؟ آرتین و سامی با کمک نارگل برای کشف راز بامداد و شاگرد اولیاش کلی نقشه پر دردسر کشیدند و فهمیدند پای یک جغد مرموز خارشآور در میان است. بعضی آدمها نمیدانند جای پرنده توی آسمان است نه توی قفس. برای همین ...
به من نگاه کن
شب جا پهن کردیم روی پشت بوم. خوب یادمه. تابستون بود. پسرا زود خوابیدن. من اما خوابم نمیبرد. مادرم خزید زیر لحاف و پشتشو کرد به آقاجون. آقاجون داشت گریه میکرد. من دیدم. یه قطره از گوشه چشمش چکید. یهباره گفت: «مسروره اون دختره رو یادته، اون که شعر میگفت؟» مادرم جلدی روشو گردوند سمت آقاجونم. آقاجون گفت: «یادته، مسروره، ...